زن با مرد برابر نیست ولی زن انسانی بی همتا با قابلیت های فردی منحصر بفردی است

Posted Leave a commentPosted in روزنگاشته ها

بازهم می گویم زن در حین زن بودن و مادر بودن، می تواند مستقل باشد. قشنگترین مثال برای این مورد فاطمه دانشور، موسس خیریه مهرآفرین است. قسمت هایی از داستان زندگی این مادر و کارآفرین را برای شما اینجا می گذارم و برای مطالعه ی بیشتر شما رفرانس در آخر گذاشته می شود:

فاطمه دانشور (متولد ۱۳۵۳)، کارآفرین و تاجر ایرانی و از اعضای شورای اسلامی شهر تهران در دوره چهارم و عضو اتاق بازرگانی, صنایع, معادن و کشاورزی است. وی کارشناس مدیریت بیمارستانی و کارشناس ارشد مدیریت بازرگانی از دانشگاه تهران است.
مدیرعامل سیاحان سپهر آسیا و بنیانگذار موسسه نیکوکاری مهرآفرین پناه عصر حامی زنان و کودکان بی سرپرست و بدسرپرست کودکان کار و خیابان و بازمانده از تحصیل و نوزادان مادران معتاد و… می باشد.

تفاوت تلاش و شانس
از کودکی به فعالیت اقتصادی علاقه داشتم و سعی می کردم از راه های مختلف برای خود درآمدی مستقل داشته باشم.
 از آنجایی که می خواستم پولی داشته باشم که اختیارش دست خودم باشد، بنابراین هشتاد درصد از درآمدم را پس انداز می کردم.
به خاطر دارم زمانی که در مقطع راهنمایی درس می خواندم، یکی از بستگانم کارخانه سرامیک سازی داشت و با سرامیک لوستر و لوازم تزئینی درست می کرد. نقاشی روی این سرامیک ها باید با دست انجام می شد. من این سرامیکها را به خانه می آوردم و آنقدر با دقت و خوب رویشان نقاشی می کشیدم که صاحب کارخانه به همه می گفت او از کارگرهای کارخانه ام بهتر نقاشی می کند.  فعالیت جدی اقتصادی را اما بعد از دوره دانشگاه شروع کردم.  کار در شرکت خودروسازی دوره ای کوتاه ولی مفید و اثرگذار بود به ویژه در مقطعی که مدیر سختگیری داشتم و او بارها روی کاری که من با زحمت زیاد انجام می دادم، خط بطلان می کشید؛ از نکات ریز و جزئیات ایراد می گرفت و کار را مرجوع می کرد. همان سختگیری ها باعث شد كه من الفبای کار را مطابق با بازار کار یاد بگیرم . تجربیاتی كه با تئوری هایی دانشگاهی بسیار تفاوت داشت. آن مدیر سختگیر به من این توانایی را داد تا به تلفیقی از تئوری های دانشگاهی و  تجربیات واقعی در محیط کار دست پیدا کنم.  البته بخشی از موفقیتم را هم مدیون ویژگی های فردی ام هستم . از جمله این که هدف گذاری های من همیشه بلندپروازانه بود و همواره آنها را مکتوب می کردم.
درهمان دوران متوجه شدم که برای رسیدن به این اهداف، به ابزاری به نام پول احتیاج دارم؛ پولی که اختیارش دست خودم باشد و بتوانم با آن اهدافم را جامه عمل بپوشانم. لیست هدف های من بسیار مفصل و در چند حوزه تقسیم بندی شده بود از قبیل: شغلی، اجتماعی و فردی. وقتی به آن لیست بلندبالا نگاه می کردم، می دیدم كه تحقق آن ها با حقوق کارمندی میسر نیست و باید برای خودم کسب وکاری داشته باشم. در نتیجه شغل کارمندی را رها کردم و با پس اندازی که از همان شغل دست و پا کرده بودم، وارد بازار کار شدم.

شکست و امید
اولین کسب و کار کوچکم را با رقم حدود پنج میلیون تومان که پس انداز حقوق کارمندی ام  بود، راه اندازی کردم. تصمیم گرفتم کالاهایی را از دوبی و بعد چین وارد کنم و در بازارهای داخلی به فروش برسانم اما اولین حرکت من با شکست مواجه شد و نه تنها سودی نکردم که همه پولم را هم از دست دادم؛ اما ناامید نشدم.
پس اندازم از دست رفته بود و به ناچار مبلغ پانزده میلیون تومان وام گرفتم و این بار شکست بزرگتری را تجربه کردم . چون علاوه بر این که سودی عایدم نشد، میلغ زیادی هم بدهکار شدم. با خودم فکر کردم که یا باید ناامید بشوم و بروم سراغ همان کار کارمندی و یا اینکه راهکار درست را پیدا کنم. نگذاشتم یأس و ناامیدی دلسردم کند و کمک خواستن از خدا و اعتقاد به او از یكسو و انرژی مثبت و نگاه امیدوار به آینده از سویی دیگر، باعث شد فردی سر راه من قرار بگیرد که بدون دانستن مشکلم، سی میلیون تومان در اختیارم گذاشت. با پانزده میلیون آن بدهی هایم را پرداخت کردم و با مابقی هم (اینبار با مشاوره هایی که از افراد مطلع و باتجربه گرفته بودم و تجربه ی شکست های قبلی) کار جدیدی را شروع کردم .
 واردات اسباب بازی . اما باز هم شکست خوردم.

سه بار جهیزیه‌ام را بخشیدم!
همان طور که گفتم در مکه با خدا عهد بسته بودم اگر در کسب و کارم موفق شوم، یک چهارم درآمدم را وقف نیازمندان کنم. البته از همان سال‌های قبل از دانشگاه هم اگر نیازمندی به من می‌رسید همه پس‌اندازم را به او می‌دادم. قبل از این که ازدواج کنم سه بار جهیزیه‌ای را که مادرم برایم تهیه کرده بود بخشیدم. یک بار هنگام رفتن به دانشگاه، با زنی مواجه شدم که خیلی بی‌حال پشت در خانه‌مان نشسته و سرش را به در حیاط ما تکیه داده بود. صورت آفتاب سوخته و دردمندی داشت؛ مثل این که پولی یا چیزی را گم کرده و خسته است، دلم به رحم آمد و او را به خانه آوردم و به مادرم سپردم تا من از دانشگاه برگردم. البته آن موقع امنیت مثل الان نبود و می‌شد اعتماد کرد. بعد از آن که از دانشگاه برگشتم و با او صحبت کردم دیدم چترباز است و از کیش جنس می‌آورد و می‌فروشد. می‌گفت جنس‌هایش را در تهران دزدیده‌ بودند. از او پرسیدم برای چه کار به این خطرناکی که قاچاق است انجام می‌دهد. فهمیدم او یک شوهر از کار افتاده و چند دختر در خانه دارد و دختر بزرگش چهار سال است که عقد کرده و نمی‌تواند عروسی کند و بچه‌های دیگرش هم نمی‌توانند تحصیل کنند و خلاصه آنکه شرایط مالی خیلی سختی دارند. این خانم اهل شیراز بود. یکی از هم دانشگاهی‌هایم را که شیرازی بود، فرستادم برود راجع به این خانواده تحقیق کند و اتفاقا لحظه‌ای که رفته بود دیده بود که آن ها روی اجاق‌شان یک قابلمه پر از آب جوشان گذاشته‌اند و دختر بزرگش گفته بود برای آنکه بچه‌ها خوابشان ببرد این را گذاشته‌ایم و گفته‌ام غذاست و مدام می‌گوییم الان آماده می‌شود تا خوابشان ببرد.
من آن خانم را چهار پنج روز در خانه‌مان نگه داشتم و بعد که می‌رفت تلفن او را گرفتم و گفتم با دختر و دامادت به تهران بیا. وقتی که آمدند تمام جهیزیه خودم را به او دادم و آن ها را به بازار بردم و چیزهایی را هم که در جهیزیه نداشتم، خریدم و همه‌اش یک ماشین خاور شد و این بار را از تهران به شیراز فرستادم. از پس‌انداز خودم به آن ها مقداری هم پول نقد دادم تا محل خانه‌شان را بهتر کنند. این یکی از سه باری بود که جهیزیه‌ام را بخشیدم .

وقتی ببخشی، چند برابرش برمی‌گردد
این که داشته باشی و ببخشی را دوست داشتم و اعتمادی به خداوند داشتم که این اعتماد از همان قصه‌های مادربزرگ نشات می‌گرفت. وقتی قصه داود، سلیمان و قصه‌های شاهنامه را تعریف می‌کرد، چیزی که برنده نهایی بود، قدرت خداوند بود. وقتی این موضوع را در کودکی برای بچه‌ای که شخصیتش در حال شکل‌گیری است نهادینه کنید، این خصلت دیگر از او جدا نمی‌شود. من نه تنها به خداوند ایمان که به او اعتماد داشت.

رویارویی با طلبکار سختگیر !
 اوج بدهکاری های من در سال های ۸۱ و ۸۲ رقم زده شده بود. سی میلیون تومان بدهکاری داشتم و آن را تا سال ۸۳ با خودم کشیده بودم .
طلبکار،  در دوران گرفتاری،  مدام با من تماس می گرفت و پولش را مطالبه می کرد.
من با بی تجربه گی در عرصه ی تجارت آن سرمایه را سوخت کرده بودم و از حق نباید گذشت که او محق بود تا طلب خود را از من بخواهد؛ اما باید اذعان کنم که از او می ترسیدم .
هر لحظه ممکن بود او ماموری بیاورد و مرا به زندان ببرد.  اما نگذاشتم ترس مرا زمین گیر کند.
زمانی که از سفر حج برگشتم، به لحاظ قلبی اطمینان خوبی پیدا کرده بودم و با اعتماد به نفسی که در خود می دیدم، تصمیم گرفتم که خطر مواجهه با او را پذیرفته و به دیدنش بروم .رفتم و با او صحبت کردم؛ شرایطم را توضیح دادم و گفتم که در حال حاضر بسیار محکم تر شده ام، بنابراین تلاش می کنم و پول شما را بر می گردانم.
برایم خیلی عجیب بود که بعد از شنیدن حرف هایم، در کمال آرامش لاشه چک را به من برگرداند و گفت برو یک سال دیگر بیا پولت را پرداخت کن. بعد از من پرسید که چه فکری برای کار در سر دارم ؟
گفتم باید کمی فکر کنم. شاید همان کار قبلی ام را مجددا شروع کنم؛ شاید هم بخواهم فعالیت جدیدی را پیش بگیرم .
گفت: دفتر داری؟ گفتم نه. و او گفت بیا یکی از دفاتر مرا که مبله و آماده است بردار.
بعد کلید یکی از شیک ترین دفاترش را به من داد. وقتی از آنجا بیرون می آمدم، هم لاشه چک را داشتم، هم کلید دفتری را که مبله بود و حتی نیازی نبود که من یک مداد بخرم. یک سال هم مهلت داشتم که در آن دفتر کار کنم و سر سال اجاره اش و بدهی اش را یک جا پرداخت کنم.
آن شخص، آدم بداخلاقی به نظر می رسید و با سختگیری ای که از او سراغ داشتم تعجب کردم که چطور در آن لحظه به من اطمینان کرد. بعد از یک سال که مبلغ بدهی و اجاره او را پرداخت کردم دیگر فرصت همکاری مجدد را پیدا نکردیم.

ازدواج دیر هنگام اما به موقع
من تغییر را انتخاب و پای تمام سختی هایش هم ایستاده بودم. خانواده ام مذهبی- سنتی بودند و درسنین ۱۵-۱۶ سالگی به ازدواج تشویقم می كردند اما من حس می كردم هنوز در موقعیتی نیستم كه انتظاراتم از خودم كاملا مشخص باشد و بتوانم همسری را گزینش كنم و البته شخصی هم  كه بتواند مرا در دنبال كردن افكار بلندم و رسیدن به اهدافم همراهی كند، در مسیرم قرار نمی گرفت. پس از بازگشتم از سفر حج، من پا به مرز ۳۲ سالگی گذاشته بودم .روزی  نزد مدیری که می شناختم برای اخذ وام قرض الحسنه رفتم تا برای شروع کار تجارت، حداقل مبلغی در دست داشته باشم. وقتی به آن جا رسیدم یکی از دوستانش – که بعدها همسرم شدند – مهمانش بود و این گونه ما در همان فضای تجاری با هم آشنا شدیم.
هر دوی ما طعم شکست های مالی و کاری را چشیده بودیم و این شاید فصل مشترکی برای هر دوی ما بود .
این آشنایی ادامه پیدا کرد و آن مدیر نیز موجبات ازدواج ما را فراهم کرد. با این حساب یکی دیگر از خواسته های من از درگاه خدا، که در فهرست بلندبالایم نوشته بودم، برآورده شد.

داشتن همسری خوب، صالح و شایسته
بعد از ازدواج قرار شد با هم کار کنیم. او نداشته های مرا داشت و من هم نداشته های او را؛ طوری که یکدیگر را تکمیل می کردیم. من پشتکار مثال زدنی ای داشتم و او در فن مذاکره قوی بود. کار ما با هم به نتیجه رسید و توانستیم هم در زندگی خانوادگی و هم در کار معدن و صادرات مواد معدنی موفق شویم و من، از آن چه به دست آمد موسسه خیریه ای تاسیس کردم که هم اکنون بالغ بر ۱۰۰۰۰ کودک بدسرپرست را تحت حمایت دارد.

چهار فرزند برای حفظ دستاوردهایم .
شاید  به نظر خیلیها ۳۲ سالگی برای ازدواج دیر باشد ولی از نظر من به موقع بود، چرا كه قبل از ازدواج پایه های زندگی شغلی ام را محكم كرده بودم. اگر اول به رفاه نمی رسیدم شاید به این راحتی نمی توانستم بچه دار شوم.از سویی دیگر من چندین بنگاه اقتصادی و موسسه خیریه تأسیس كرده بودم و این ها حاصل تلاش های بی وقفه ام بودند .
انسان ها نسبت به اثرشان حساسند و دوست دارند از اثرشان خوب حراست شود. بنابراین همواره  به حفاظت از محصولم كه از خودم به جا گذاشته ام، مخصوصا موسسه نیكوكاری ام فكر می كردم و می گفتم كسی باید از این موسسه حراست كند كه خودم تربیتش كرده باشم. به همین خاطر به فرزندآوری معتقد بودم و هم چنین فکر می کردم  با میراثی كه از خودم به جا گذاشته ام یك فرزند كافی نیست، دو فرزند هم كافی نیست… پس در فهرست خواسته هایم نوشتم دو پسر و دو دختر می خواهم و خوشبختانه همین اتفاق هم افتاد و امروز من چهار فرزند دارم.
حتی برنامه ریزی كرده بودم كه فرزندانم در چه مقطعی از زمان به دنیا بیایند و چگونه خلا عاطفی و کمبود محبت نداشته و بتوانند ارتباط کاملی با مادرشان برقرار كنند. پس برای رسیدن به این هدف نیز به ابزاری به اسم پول احتیاج داشتم که  راه به دست آوردن پول کافی برای این اهداف را در دوران مجردی پایه گذاری کرده بودم. با توجه به مشغله فراوانم، قطعا باید برای نگهداری این بچه ها پرستار متخصص و آموزگاران مناسب استخدام می شد و همین طور خودم باید به طور مرتب برای نحوه رفتار با این بچه ها مشاوره می گرفتم كه اگر در یک سطح اقتصادی معمولی باقی می ماندم هیچ كدام از این كارها را نمی تواستم انجام بدهم.
من باور دارم كه قصه در زندگی بچه ها نقش زیادی دارد به طوری که خودم شب به شب برای بچه هایم قصه تعریف می كنم. قصه های بچه گانه موش و گربه با اهداف اخلاقی و تربیتی، قصه های معنوی، داستان های انبیا و شاهنامه و … به عقیده من مدرسه جای سوادآموزی است، جای یادگیری الفبا و زبان انگلیسی و ریاضی و … اما جای تربیت در خانه و نقش تربیت كننده هم با مادر است.

رفرانس:

http://fatemehdaneshvar.com/component/dima_news/item/280

زن با مرد برابر نیست (قسمت اول)

Posted Leave a commentPosted in روزنگاشته ها

 من عاطفه دختری همانند سایر دختران ایران زمین با آرزوهای زیاد و هدف های بزرگ هستم. همیشه دوست داشتم که دختری مستقل از خانواده چه از لحاظ مالی و وابستگی عاطفی باشم. به همین دلیل با شناختن توانایی هام، توانستم منبع درآمدی در حد خودم در دوران دانشجویی داشته باشم. به همینقدر اکتفا نمی کردم و همیشه پله های بالاتر را می دیدم که هنوز راه است و باید ادامه داد. در یک کلام هیچ وقت راضی نبودم. دختری که در محیطی مردانه با همکارههای مرد رقابت می کرد و اعتقاد داشت که زن ها باید برتر بودن خود را ثابت کنند و آنها باید حقوق برابر با مردان داشته باشند. اگر اغراق نکنم یک جورایی فمنیست بودم. عطش درس خواندن و مستقل بودن از خانواده به حدی من را فرا گرفت که فکر خارج شدن از کشور و تحصیل در خارج از کشور تمام هدف من شد. نهایتش به آرزوی خودم با تلاش زیاد رسیدم. ممکن است که سوالی در ذهن خوانندگان بیاید که با چه سرمایه ای تو کار کردی و از ایران رفتی؟ جواب من به آن دسته از افراد کنجکاو این است پشتکار. من همیشه و حتی الان هم به فردی معروف هستم اگر کاری رو بخوام انجام بدم، به سمتش میرم حتی اگر شکست بخورم تا نهایت کار را به اتمام برسانم. رفتن من از ایران ۴ سال به دلایل نبود یکسری امکانات به تعویق افتاد ولی بالاخره انجامش دادم. من در تمام این سال ها دختری با اخلاق مردانه و پشتکار زیاد در رقابت با آقایان در رده ی خودم گاها موفق تر ظاهر می شدم، ولی از نکته اصلی استهلاک روحی و جسمی خودم غافل می بودم. من نادانسته به تبلیغ این جمله زن با مرد برابر است، دامن میزدم. خودم را با دوستانم مقایسه می کردم که تمام آنها در حالی که از لحاظ مالی مستقل بودند، به زندگی و بچه ها شون هم نظارت داشتند.

وقتی در فنلاند وارد دانشگاه شدم، زنانی را می دیدم که کاملا عینه من بودند و تمام تمرکزشون روی مطالعات و تحقیق بود. وقتی با زنان بازنشسته فنلاندی صحبت می کردم اکثریتشون شاد نبودند و از دورانی که مسئولیت نگهداری بچه ها به عنوان تنها سرپرست داشتند، حرف می زدند. سال ها گذشت و من همچنان فقط کار می کردم و مسئولیت های کاری خودم را از ایران کنترل می کردم. یک نکته را فراموش کرده بودم که من دختر هستم و هیچ چیزی از آن نمی دانم. نمی دانستم مسئولیت مادر بودن و زندگی متاهلی چی است و همیشه از آن گریزان بودم.

الان که در این مکان هستم به این باور رسیدم واقعا بعضی شعارها رو ناآگاهانه باور کردم و کردیم. به اسم زن با مرد برابر است چه کلاه های گشادی به سر ما گذاشته شده است. اگر زن با مرد برابر است، چرا ساختار بدنی زن با مرد یکسان نیست؟ این ساده ترین سوالی هست که جواب مشخصی دارد.

من به این باور رسیدم که اولین وظیفه ی زن مادر بودن است و در کنار آن دنبال کردن اهداف و آرزوهایی که سازگار با روح و روان زن است و آسیبی به زن نمی رساند. هنوز معتقدم زن ها باید دنبال اهدافشون بروند ولی اهدافی که واقع گرایانه و عقلانی انتخاب شده باشند و تحت تاثیر پروپاگاندا نباشد. خود من دیگر مثل قبل نیستم و الان در عینه حال اهدافم را دنبال می کنم، اولویت های جدیدی در زندگی دارم مانند اولویت زن بودن.

نوشتار ششم و پایانی از مجموعه معنای زندگی از دید دکتر حسن عشایری

Posted Leave a commentPosted in روزنگاشته ها

نوشته زیر پایان بخش سلسله مطالب مربوط به نشست دکتر عشایری با دکتر شیری پیرامون معنای زندگی است.

بخش های اول، دوم، سوم، چهارم و پنجم را ابتدا مطالعه کنید.

دکتر عشایری: من نوشتن را یک نوعی تاریخی کردن خود می دانم. در یک مقاله ای ارائه کرده ام که چرا باید نوشت. اغلب مردم سواد دارند. با همه اش. خیلی ها حرف می زنند اما سخنی نمی گویند. ما اصلا اقتصاد کلام نداریم. بیاییم این ها را بررسی کنیم. اگر فرزندمان همکارمان دانشجویمان می گوید من شکست خورده ام فورا بگویم شکست نیست تجربه است. بعدا روش کار بشه تندش کنیم… من احساسم این هست که بتوانیم در یک صحنه هایی از زندگی واقعا هفته ای یک بار، نشد آقا یک ماه یک بار، من حتی قبول دارم حتی هر ۳ ماه یک بار، حتی سالی یک بار به طور جدی بنشینه آدم یک محاسبه ای بکنه از زندگیش و بتونه ارتباط برقرار کنه با همسرش با فرزندش با همسایه اش. با هر انسانی با مشاورش، نه؟ و نگاه کند ببیند چه خبر است. این خودش می تواند نقطه مهمی برای یادگیری بعدی در زندگی باشد.

دکتر شیری: وقتی داشتیم می آمدیم باران می آمد، من نگران بودم. ما نسلی داریم که بخشی اینجا نشسته مقابلتان من نگران بودم با وجود بارندگی و ترافیک می آیند یا نه؟ کسی که کاری می کند ته دلش می لرزد. یاد روزی افتادم در لندن، تئاتر خیابانی برگزار می شد. عکس گرفتم. شاید ۳۰۰۰-۴۰۰۰ نفر در بارندگی شدید آمدند با چتر و شهرداری یک زیرانداز راحتی دادند که حتی به خوبی این صندلی نامرغوب هم نبود. لندن هم سرده. همه زیر چتر، اوایل ژوئن ایستادند و این تئاتر را دیدند. من چتر به دست خسته شدم رفتم یک قهوه ای خوردم دیدم همچنان ایستاده اند.

ما نیاز داریم در زندگیمان زیبایی را بچشیم. هنر، ادبیات، کتاب خوب، فیلم خوب، موسیقی خوب. ما نسلی هستیم که ارتزاقمان بیش از گوشت کیلویی ۲۴ تومان است. ارتزاق ما بیش از عددهایی است که هر روز باید ما را نگران کند. یک جایی هست که باید بیاییم آن جا به روحمان سرُم بزنیم. من اعتقاد دارم. باور من به این مردم مشخصا می گویم از اون بدبینی و ناامیدی تغییر کرده. من به این مردم ایمان دارم. من و خیلی هایی که الآن من به نمایندگی از اونها، بچه هایی که کمک کردند این برنامه برگزار بشه و اون ایمان، شما ها هستید. شماهایی که در هر صورت اهل اون متاع روحی هستید. می آیید، می نشینید فکر می کنید، روحتان را هم فرکانس می کنید با تفکر با اندیشیدن. اهل نق و نوق نیستید.

من دست تک تک شما ها را می بوسم و با افتخار می گویم به عنوان کسی که خیلی جاهای زمین را رفتم دیدم. مردم زیادی را دیدم و بهشان احترام دارم، الآن نیستند ولی به شمایی که بودنتان در این گونه محافل امثال من را موظف می کند که بیدار بمانم. ما باید یک تنبلی چند قرنه را بهش بپردازیم. ما متاسفانه قرن هاست تنبلی کردیم. یک نفر در آلمان یک سری مفاهیم برایش طبیعی است او باید کار کند با اون یوروی وحشتناک. اون در هم فشارندگی اون انفرادها و individuation های سختی که گاهی اوقات در اسکاندیناوی می دیدم. ما از اون سختی ها نداریم. به  شما مردم تبریک می گویم به خاطر این که اهل ذوق و هنر هستید. به شما معلم عزیزم به شما که ماندید تا امید را به مردم بدهید تا موثر باشید تا معنا به این مردم بدهید از شما ممنونم. اگر فرمایشی دارید بفرمایید.

دکتر عشایری: من فکر می کنم حالا که اینجا آمدیم خیلی دست خالی هستیم می بخشید. پیشنهاد من برای این که به زندگی معنای جدید بدهیم:

۱-  اگر امکان داشت یک محفل کتابخوانی بگذاریم چند نفر با هم بنشینیم با هم کتاب هایی که (درسی و … منظورم نیست) وجود دارد بخوانیم. واقعا ما کم کتاب می خوانیم، گویا در ۲۴ ساعت ۴ ثانیه ۴ دقیقه مطالعه می کنیم. مشکل داریما ز این نظر اجازه بدهید بگویم که در من هم هست. ما داشتیم دانشکده محفل کتابخوانی. کتاب خیلی خوبه. ببینید شما فیلم را ببینید نیم کره راست از عصب شناسی بهتر می دانید کار ما این neuropsychology  است. نیم کره راست فعال است همه چیز آماده است. فست فوده دیگر هر چیزی سفارش بده پیتزا می آید آن جا. ولی اگر داستان یا یک چیز دیگر را بخوانیم نیم کره چپ که اینجا در وسط ارتباطی داریم بین دو نیم کره جسم پینه ای می گویند، این پل تمدنه. اسم را گذاشتند پل تمدن. بیشتر ما نیم کره راستی هستیم، holistic کل گرا، عرفانی یا بده یا خوب. همه اش این. یعنی یک نوعی درماندگی آموخته شده. این نیم کره چپ خرد و عقلانیت را راه بیندازیم. متراژ آنجاست. روی این اصل کتابی خوانده بشود که توش یک تصویری باشد، این تصویر را تلویزیون نداده است. مغز ما باید آن را بسازد یعنی من بایستی وارد کار بشوم. روی این اصل احساسم این است که به خصوص در مسائل فرهنگی و از همه مهم تر من فکر می کنم تولستوی جایی گفته که زمانی می رسد که فرهنگ و هنر واجب تر از نان و آب می شود. چطور می شود یک آدم بدون فرهنگ و هنر معنا بدهد به زندگی؟ مگه امکان پذیره؟ تنها با دانش نمیشه. دانش خیلی خطرناکه بمب می سازه، اُپنهایمر بمب ساخت و د ر هیروشیما و ناکازاکی انداختند و آخرش هم افسرده از دنیا رفت. یک شوربخت. چون دانش بدون وجدان، بدون فرهنگ همان قدر مزخرفه که فرهنگ بدون دانش. روی این اصل، این دانش و تکنولوژی و … همراه باشد با فرهنگ و فرهنگ هم ارتباط روزمره ماست. در خانه شروع می شود می رود بیرون. بتوانیم حرمت شهروندی را نگه داریم. کتاب بخوانیم و محفل کتاب خوانی و

۲-  حتما داوطلبانه در یکی از مشکلات جامعه نه مشکل خانواده فقط، گرچه اون اوله مقدمه مقدسه، NGO  یک انجمن های غیر دولتی یا بایست تشکیل بشه یا بشه در این انجمن ها فعالیت کرد داوطلبانه و رفت آن جا یاد گرفت. با دیگران. تحمل افکار دیگران خودش جزو معنی دادن به زندگی است. باید بتوانیم همدیگر را تحمل کنیم. همه نبایست مثل ما باشند. من فکر کنم این ها کمک کند. ما هنوز ببینید سمفونی نداریم با تولید نفت، تک محصولی تک نوازان. ما سمفونی نداریم. ما با هم هم نوا بشیم. و این ها خیلی مهمه. ما همه اش هنوز تک روی می کنیم و از این تک روی بیاییم بیرون و من فکر می کنم معنا در همین زندگی است که یک بعد اجتماعی پیدا کنیم. انسان بالاخره موجود اجتماعی است دیگر. ما معنا را در جمع می بینیم نه در فردیت.

در این جا حضار دکتر عشایری و دکتر شیری را تشویق کردند و آقای خرم آبادی از برگزارکنندگان رویداد از حاضرین درخواست کردند که به روی پا بایستند و هر چقدر استاد را دوست دارند تشویق کنند. پس از آن هنرمندان نی نواز و دف نوازی اجرای شادی داشتند و هنرمند نی نواز با این جمله برنامه را خاتمه داد: امیدوارم دریچه ای به سوی آسمان برای هنرمندان توی کل دنیا هم باز بشه یاعلی…

 

نوشتار پنجم از مجموعه معنای زندگی از دید دکتر حسن عشایری

Posted Leave a commentPosted in روزنگاشته ها

نوشته امروز بخش پنجم از سلسله مطالب مربوط به نشست دکتر عشایری با دکتر شیری پیرامون معنای زندگی است.

بخش های اول، دوم، سوم و چهارم را ابتدا مطالعه کنید.

کسی را که از نزدیک دیدم مردی ۹۰ ساله بود. او را در دانشگاه آوردند و گفتند که این مرد زندان دیده، زمان هیتلر، خیلی خیلی مسائل جنگ دوم جهانی می دونید شوخی نیست، قحطی و همه چیز و یک جایی رسیده بود که از همه می پرسیدند که خب عقیده تو چیه؟ نوبت من که رسید گفتم اگر خداوند به من عمر داده حاضر بودم ۱۰ سال عمرم را بدهم یک آن مثل این فرد زندگی کنم. کیفیت زندگی مثل الماس. الماس با زغال فرق داره، به خاطر آن زاویه اش. چون الماس زیر اقیانوسی از خون همیشه الماسه. به خاطر زاویه اش. و زاویه دید این مرد به زندگی که گذشته را از آن خود کرد، اصلا دنیا کوچک شده جلوی چشمش و می چرخه، هر چه ذهن بزرگتر بشه دنیا کوچک می شه. من در چشم اون مرد دیدم که دنیایی که ما توش درگیریم چقدر تونسته توی همون دستش نگه داره. عظمت یک انسان اینه که تسخیر می کنه. در دنیاست. بر دنیا هم هست. ماهی مرده را آب می برد. فاضلاب می برد. ماهی، زنده باشد می تواند یک تغییراتی ایجاد کند، یک مسیری را برود و به یک جایی برسد.

من احساسم این هست که ما برای این که معنای زندگی را بفهمیم از کتاب نمیشه، مثل شنا کردنه، تنها از کتاب نمی شه باید داخل آب رفت و روی این اصل بایستی مشکلات را نوشت بحث کرد، مشاوره کرد، و از بزرگانی یاد گرفت که در تاریخ، تاریخ خودمان و تاریخ بشریت توانسته اند این راه های پیچیده را بروند، بیافرینند و به یک جایی برسند که اسمشان را گذاشتم فرزانه، نه دانشمند. که راه را نشان میده بدون این که سد معبر کنه. می درخشه بدون این که خیره کنه و تیزه بدون این که ببُره. از این ها یاد بگیریم. ما نمی تونیم بدون گذشتگانی که این دردها را توانسته اند و مشکلات را (در علم هم اینجوریست) حل کرده اند به پیش برویم. شما شخص بزرگی را در دنیا سراغ دارید که با مشکلات بزرگ دست و پنجه نرم نکرده و بزرگ شده؟ اصلا من سراغ ندارم. جاده ی زندگی راه راست نیست یک کمی پیچ و خم داره بالا و پایین داره و اون هایی تونسته اند از این بهترین بهره را بگیرند باید ازشان یاد بگیریم و به آن اضافه کنیم. تایید کنیم آن ها را چون آن ها در دوران خاصی زندگی کردند که امکاناتی نداشتند ما امکانات بهتری داریم اضافه کنیم. آن وقت ما هم جاودانه میشیم و زندگیمان معنا پیدا می کند.

دکتر شیری: وقتی داشتید می فرمودید خودم یاد جمله ای افتادم این جمله را از جملات حضرت امیر در توصیف آدم های اهل تقوا می گویند: اون ها بزرگی ای دیده اند که هر آنچه غیر اون بزرگی در دیدگانشان خُرد به نظر می رسد. فَصَغُرَ ما دونَ ذلِکَ فی اَعیُنِهِم. من وقتی می گردم از زاویه های مختلف احساس می کنم که هر کی توی این زندگی درد کشیده به فکر رسیده. اون فکر وقتی آخرش تو کلام اومده انگار یک تکه ای عسل برای مردم گذاشته شده. آقای دکتر سال هاست که افتخار شاگردیتون و دارم می دونستید خیلی شما شیرینید؟

-اگر منظورتون این لهجه ترکیست. این را نتونستم عوض کنم. ۲۰ سال آلمان بودم جراحی نشد. بالاخره با همون برگشتیم حالا نمیدونم بهتر شده یک کمی نمی دونم حالا اینو..

-نه. کلا حساسیتی دارن و آلرژی به این که ازشون تعریف بشه. من فکر می کنم که هفته معلم ما رو انقدر جرات می ده که در این مورد صحبت کنیم. شما خیلی چیزها می بینید، قاعدتا خیلی دردها هم می کشید، در نظام آموزشیمان من بارها مقالات شما را می خوانم که بحث می کنید به متفکران که این کار را کنیم، آموزش را اینجوری کنیم. می دانم شما فارغ از درد نیستید. یک کانورتوری هست این وسط در زندگی عده ای (حتی افراد عادی) که درد را می گیرند. این تخم مرغ داغ را در دستانشان می گیرند. ظرفیت ابهام های زندگی را در خودشان وسعت می بخشند و آخرش چیزی که تحویل می دهند شیرینی است. مولوی: کار مردان روشنی و گرمی است. کار دونان پستی و بی شرمی است. این را از همه می پرسم چی میشه که یک نفر کارش میشه روشنی و گرمی؟

دکتر عشایری: دکتر شیری من فکر می کنم از یک کتابی صحبت کنم که خیلی وقت پیش به من دادید. معلم های زندگی مال ماکسیم گورگی. من آلمانیش را خواندم. دیدم این مرد که خودش نویسنده خوبی بود سل داشت. مشکلاتی داشت از وطن فراری بود در ایتالیا بود و… چیزی که یاد گرفته از کی یاد گرفته؟ از تولستوی. خیلی ها را که من نگاه کردم که ببینم زندگیشان را از کجا شروع کردند. دیدم یک چیزهایی را در گذشته از دیگران نفی کردند و نقد کردند. گقتند من اون راه را نمیرم. راه دیگه می روم. ولی از او یاد گرفتم. من احساسم این هست که واقعا آن هایی که این تلخی و استرس را هر چه که در زندگی می بینیم می بینند و همه اش خوش نیست و هنر در همینه که هنر زندگی که بتونه علیرغم همه این مسائل جنبه های مثبت را ببیند و جنبه هایی را که بتواند در حد خودش یک کاری بکند که معنی بدهد به زندگی.

من از بلخ اجازه بدهید بگویم، یک دفعه ازش پرسیدیم که خب این مشکلاتی که هست (زمان هیتلر و فاشیسم فرار کرد و فاجعه ای بود، با دوچرخه رفت سوئیس نگذاشتند برگرداندند دادند دست آقا که این داره فرار می کنه از دست شما، یک فرد انسان دوست) یک مثال قشنگی زد گفت ما اگر در یک اتاق باشیم در محلی که همه جا بسته بشه و شما به هیچ وجه نه کلنگی دارید نه مته ای دارید که از اونجا آزاد بشید. یه عده ای ناله ای می کنند. بسه دیگه همین جان. گفت تو چکار می کنی؟ گفتم خب آخر خطه فاتحه مان را خوانده اند. ما آن جا گرسنه و تشنه از بین می رویم. گفت نه خیر. من شروع می کنم با ناخنم همین سیمان را آن قدر حرکت دادن با دانش این که این با ناخن من باز نخواهد شد. من خواهم مُرد. بله. موقعی که من مُردم دیگران منصفانه خواهند گفت که در راه آزادی مُرد. کافی است. کافی است .همین معنی زندگی است. همین معنی زندگی است. که درمانده نشوم. متوجه هستید. یعنی یک کاری بکنم. خود مولانا گفته بیهوده گشتن بهتر از خفتگی است.

پس تلاش، فعالیت فکری و عملی و از همه مهمتر ما بیشتر ملت شفاهی هستیم. آقای دکتر خیلی ما با هم صحبت می کنیم هم با هم تماس داریم. ما با هم ارتباط نداریم. چون جرات ورزی نداریم. مشکل داریم ما با هم ارتباط برقرار نمی کنیم. بیشتر تماس است. ساعت من ثانیه را نشان می دهد شما پیچ و مهره را بریزی بیرون دو تُن باشد پلاتین باشد هیچ کاری نخواهد کرد. ما بتونیم در چیزهای کوچولو هم تماسمان را تبدیل کنیم به ارتباط و بتونیم کمی مکث کنیم. همه عقب خوشبختی می دوند خیلی هم تند می دوند. یک کمی آرام برو شاید خوشبختی به تو برسد! مکث کنیم. از کجا آمدیم به کجا می خواهیم برویم. نیازهای کاذب کجاست؟ نیازهای ضروری کجاست؟ من چه کاری می توانم بکنم؟ این لحظه می تواند خیلی خیلی آفرینندگی داشته باشد و من احساس می کنم ما خیلی مکث نمی کنیم ما همه اش در حال فرار از هویت خودمان هستیم. یک جا با هم نشستن و از همه مهم تر نوشتن…. ادامه مطلب در بخش پایانی

نوشتار چهارم از مجموعه معنای زندگی از دید دکتر حسن عشایری

Posted Leave a commentPosted in روزنگاشته ها

نوشته امروز بخش چهارم از سلسله مطالب مربوط به نشست دکتر عشایری با دکتر شیری پیرامون معنای زندگی است.

بخش های اول، دوم و سوم را بهتر است اول مطالعه کنید.

دکتر شیری: آقای دکتر عشایری در آستانه ۷۱ سالگی بازنشسته شده اما کارش بیشتر شده. –اضافه کار می خواستم به من کار اضافی می دهند! –در زندگی دستاوردهایی وجود دارد که ناگهان پودر می شوند، اتاقی که می رفتی و دیگر نمی روی (اتاق روحی)، این احساس فقدان، احساس موثر بودن مفهوم از بین برود. در این نقطه اگر کسی خودش یا پدر و مادرش در آستانه این بحران است برای معلمی که بسیار محبوب است، این جور دست اندازهای زندگی را چه باید کرد؟ مثلا یادم هست در یکی از مراسمی که در بیمارستان شهدا متفکرین علوم مختلف دور هم جمع می شدند اعم از زبان شناس، متخصصین عصب شناس و فیلسوفان من به شدت دلم و وجودم به هم تنیده شده بود و مجاری وجودم گرفته بود. پرسیدید:

-دلت افسرده شده یا عقلت؟

-دلم.

 –اشکال نداره وقتی دلت افسرده شده ولی عقلت کار میکنه باید برای مردمت کار کنی و برای خودت کار کنی.

دکتر عشایری: انسان به یک اتاق به یک سنگ به یک ماشین می تواند فرهنگ بدهد، شرطش این است که بُعد زیبایی شناسی را بفهمد. یک چیزی بود که می خواستم سانسور کنم ولی می گویم. معنی دادن به زندگی مال انسان است (میمون و … نمی توانند) ما زبان داریم، زبان خانه هستی است. واژه، بذرِ فکر است و عمل، فرزندِ سخن. پس معنا باید بیان شود. نوشته شود در ارتباطات.

من می توانم به اتاقی که خیلی محدود است با سلیقه خودم اگر شور زندگی،  اگر عشق بورزم آن جا زیبا می شود. ولی از آن جا اگر مصرف کنم یعنی بگویم که اینجا گذراست و به درد نمی خورد، هر چقدر شما بهترین وسایل را هم داشته باشید آن جا احساس معنا بودن و کیفیتِ بودنتان را نخواهید داشت.

به جز استرس زدایی و حل مساله در زندگی روزمره به زندگی می توان معنا داد به شرطی که آدم زیبا ببیند. زیبایی اصلا وجود ندارد (در عصب شناسی البته). در فلسفه خیلی چیزها گفته می شود ولی ما می دانیم که این عشق است که زیبایی را تفسیر می کند. زیبایی یک درک است. من دنیا را حس می کنم با چشمم، گوشم. مغز من این کار را می کند. ولی آن رابطه های حافظه ای که یاد گرفته ام، تداعی گر، من دنیا را تفسیر می کنم، رنگ عاطفی می زنم. خوبه بده. پس آنجاست که موقعی که من دنیا را دریافت می کنم، تفسیر می کنم، یکی از بزرگانی که در تاریخ بشریت اولی بوده که به این نکته پی برده و ما این را در ایران یاد نگرفتیم، در خارج این را به ما یاد دادند ابن سینا بوده. این سینا از اندریافتِ از اثر هیجان، عاطفه، انگیزه در تفسیر دنیا صحبت می کند. به لاتین Apperception (یا دریافت خودآگاه با آگاهی کامل، فرایند درک که توسط آن کیفیات به تازگی مشاهده شده یک شیء به تجربه گذشته مربوط می شود.) او در طول ۶۰۰ چندین بار کتابش در اروپا چاپ شد و ماخذ هم علم، هم پزشکی و فلسفه در اروپا بوده است. و این نقطه را ما مدیون او هستیم. حالا نبش قبر نکنیم که آدم بزرگی بوده. ولی این خیلی مهمه. پس اجازه بدید با اون بعد زیبایی شناسی یعنی شور زندگی عشق بورزیم. من هر اتاق برم سعی می کنم آنجا تغییری ایجاد کنم که با سلیقه من است. با چند تا گیاه و این خودش یعنی من تعلق به آن جا دارم. آن میز هم باید به نوعی در وجود من تعلق پیدا کند و این خیلی مهمه. محیط زیست، دخترم اینجا نشسته. استاد است درد می کشد از این که چرا محیط زیست را چقدر آلوده می کنیم. من تو اتاقم سعی می کنم تمیز باشه. یک اتاقی در دانشگاه فرایبورگ در بخش نورولوژی داشتم و همیشه پروفسوری که ویزیت می کرد مال من را دیر می آمد روزهای جمعه. منم آدم یک کمی آذری. چرا جمعه؟ اول هفته باید بیایی بخش من. بعد ازش پرسیدم:

-آقای پروفسور چرا شما روزهای جمعه می آیید؟ گفت:

– من بخش های دیگه هیچ وقت نمی مانم. تو بخش تو میام اتاقت چایی می خورم.

–خب بخش های دیگه هم چای دارند.

–نه. یک امکاناتی آن جا هست که جاهای دیگه نیست.

و وقتی من از آن جا رفتم سه ماه ویزیت نکرد چون من نبودم. یک ارتباط انسانی یک ارتباط زیبایی شناسی، یک ارتباط معنی دادن حتی به اشیاء، فرهنگ دادن به آن ها خیلی مهمه. به سنگ میشه معنا داد در چه شرایطی؟ من فکر می کنم آفرینندگی در زندگی یعنی معنا دادن. ما قرار نیست همه اش محاسبه گر تجاری باشیم. چی دارم؟ به کجا رسیدم؟ به من چی دادند؟ متوجه هستید این جور نمیشه به زندگی معنا داد. بلکه این که من چطور می توانم یاد بگیرم و با بعد زیبایی شناسی نگاه کنم. حتی من عقیده دارم مرگ هم باید زیبا باشد. من یک دفعه از یک دختر جوان ۴ ساله در همان مکتبی که سعی می کنیم از آن به شما گزارش بدهیم مال بلُخ و …، فرزانگان پرسیدم چی شد؟ مادرش فوت کرده بود سرطان گرفته بود. نگفت مادرم مرد. گفت مادر مریض شده بود. مادر را بردیم کاشتیم میوه اش منم. این یک نگاه دیگریست. موقعی که آقای دکتر شما پزشکید، دوره گذراندید، فوتبالیست اگر اینجا مینیسکش آسیب می بینه نبایست فقط پزشکی نگاه کرد که مینیسک آسیب دیده. این اشک زانوست. زانو را استثمار کرده در راه گل زدن. پس باید نگاهمان یک کمی رمانتیک باشد نه کلاسیکِ علمی و این خیلی مهمه.

دکتر شیری: آقای دکتر یکی از چیزهایی که درس شما داشته، نقل هایی که از تحصیل خودتون و استادانتون داشتید. آدم های معناداری که توی زندگی خودتون دیده اید و ما خیلی کنجکاو هستیم در این مورد بشنویم. روایت دسته اول و زنده ی شما از کسانی که هیچ وقت مرگ را تجربه نمی کنند.

دکتر عشایری: فکر می کنم رسیدیم به جایی که در بحث یواش یواش جمع بندی کنیم. ببینید بدون فرزانگان، بدون آن هایی که این راه ها را رفته اند ما از صفر نمی توانیم شروع کنیم و من مشکلم همین است که مثلا در خود علم ما تاریخ علم را درس نمی دهیم در ایران. تاریخ علم هم جزو علم است، این خیلی مهمه. ما اگر تاریخ خودمان را نه وقایع نگاری که کی آمد کی رفت، کشف آن قانون مندی ها را بررسی کنیم از توی این تاریخ فرزانگانی را بیرون می توانیم بکشیم که خودشون رفتند ولی زندگیشون به ما درس می ده. شما می تونید در حقیقت با نگاه همون ابن سینا، رازی، حافظ و ایکس و ایگرگ به زندگی نگاه کنید. ببینید که چقدر این ها مشکلات را داشته اند دردآشنا بوده اند ولی چطور توانسته اند درد را در حقیقت به یک اکسیر تبدیل کنند. من یکی اش را از نزدیک آشنا شدم…

ادامه این مبحث در بخش آینده با ما همراه باشید.

کانال فهمیدم در تلگرام

Posted Leave a commentPosted in روزنگاشته ها

با عرض سلام خدمت خوانندگان و بازدید کنندگان سایت فهمیدم

ضرورت دیدم اندکی در مورد کانال فهمیدم در تلگرام نیز صحبت نمایم. به دلیل وجود عصر تکنولوژی و وسایل ارتباطی مانند تلفن همراه، این احتمال خیلی وجود دارد که دسترسی بازدیدکنندگان به فضاهای مجازی مانند تلگرام بیشتر از باز کردن سایت در کامپیوتر همراه و تلفن باشد. از آنجایی که هدف این سایت فرهنگ سازی به سبک زندگی توسعه یافته است، اینجا ضرورت مطرح کردن کانال تلگرامی سایت را احساس کردم. کمااینکه به دلیل وجود مشغله های زیاد نویسندگان، گاهی اوقات نوشتن در کانال راحت تر از سایت خواهد بود. از این رو ممکن است مطالبی در کانال وجود داشته باشند ولی در سایت مطرح نشده باشند. حتی خیلی از بازدید کنندگان دسترسی بیشتری به کانال های تلگرامی در مقایسه با سایت را دارند.

دوستان بزرگوار همراه اگر هدف زندگی شما با ما یکی است، می توانید ما را در کانال تلگرام دنبال نمایید. با کلیک کردن روی کلمه ی فهمیدم بعد از دو نقطه وارد  صفحه کانال تلگرامی ما خواهید شد: فهمیدم

زندگی توسعه یافته از دید نویسندگان نحوه ی صحیح زندگی کردن در جنبه های مختلف زندگی است، به طور مثال ، در جنبه های سلامت و خودشناسی می توان از احترام به خود اسم برد که در مورد سلامت روح و سلامت جسم خود اهمیت داد. متاسفانه از نقطه ی مطلوب این هدف خیلی فاصله داریم و تا زمانی که از خودمان تغییر را آغاز ننماییم، نباید توقع وقوع معجزه در سطح اجتماع داشت.

در این راستا ما در نظر داریم که شما دوستان عزیز را در این هدف مقدس سهیم کنیم و از شما هم بیاموزیم. دوستانی که تمایل به اشتراک گذاشتن دانسته های خود در این مورد دارند، بسیار مسرور خواهیم شد با ذکر نام و نام خانوادگی و رفرانس نوشته ها، این نوشته ها را انتشار دهیم که چه بسا مطلبی باشد که من آن راندانم و به دانسته هایم اضافه کنم. هدف سایت فهمیدم هم همین هست که بیاییم بفهمیم و با دیگران به اشتراک بگذاریم. بیاییم دست به دست هم جامعه ای آباد را بسازیم. همواره به این نکته باور دارم ما فارسی زبانان نیاز به اتحاد داریم. آنوقت چنان جامعه و یا جوامعی را خارج از کلمه ی بی مفهوم مرزها و کشورها خواهیم ساخت که همه در حسرت آن خواهند بود.

نوشتار سوم از مجموعه معنای زندگی از نگاه دکتر حسن عشایری

Posted Leave a commentPosted in روزنگاشته ها

پیش از خواندن ادامه مطلب حتما بخش اول و دوم را بخوانید.

ما این ها را نمی دانستیم حالا یک کمی این ها را به ما می گویند. ولی دریغ از این که دیگر این دالان تنگی که درنوردیدیم گذشته. حالا نسل جوان بایستی لطف کند معنای زندگی را دریابد. معنای زندگی از هیجان مرکب، هیجانی که بتواند با شور زندگی و با خردورزی ممزوج بشود.

بلُخ می گوید: دل (سیستم عاطفی هیجانی) یا همان سیستم لیمبیک اگر عقل داشته باشد برای چیزهای خوبی می تپد.

اگر این عبارت را باز کنیم می فهمیم که نیازهایی داریم، به تغذیه نیاز داریم، به ارتباط. این ها نیازهای ضروری هستند. زیستن با کیفیت بنیادی ترین نیازهاست. متاسفانه در تمام دنیا و از جمله ایران نیازهای ضروری را از نیاز های کاذب تفکیک نمی کنیم. نمی خواهم کلی گویی کنم. درست است که بخشی از نیازهای ضروری برای عده ای حل نشده و برخی مسائل برایشان امکان پذیر نیست اما قابل قبول نیست در نیازهای کاذب غرق شوند. آدم ممکن است فقیر باشد ولی حقیر نباشد. با کمی خردورزی به زندگی معنا بدهد و سامان.

اگر کسی بتواند نیازهای کاذب را از نیازهای ضروری تشخیص بدهد و بتواند آن طرف را یک نَه مقدس بزند و نیازهای ضروری که شامل خوردن، خوابیدن، لباس و ارتباطات سالم در محیط و خانواده می شود را ارزش بدهد. شروع کرده به زندگی معنا دادن.

قابل قبول نیست که کسی در نیازهای کاذب غرق باشد. معنا دار بودن نقطه نیست، یک مسیر است با حرکت. (طعنه ای به این که ز گهواره تا گور کنکور بخوانم وگرنه خرفتم، یا هدف کنکور لیسانس و فوق لیسانس و … باشد) جایی که شکست خوردم و شروع کردم به فکر کردن تازه معنا شروع می شود.

از اینشتین پرسیدند از چه چیزی نفرت داری: گفت از رسیدن. از اینکه به چیزی برسم. حرکت مهم است نه پیامد مدار بودن، حرکت و فرآیند مدار بودن مهم است. (به این معنی که در مسیر به چیزهایی هم قطعا خواهی رسید)

معنا دادن به زندگی مقطعی نیست باید گذشته را در نظر بگیریم. همان طور که فروید می گوید: اگر زندگی را ارزیابی نکنید زندگی نیست.

موقعی که ارزیابی کردید نگاهتان عوض شد، بینشتان تغییر کرد حتی گذشته تغییر پیدا می کند. تغییرها رنگ می بازد. تبدیل می شود به خلاقیت و آفرینندگی. ضربه بالاخره شیشه را می شکند. میکلانژ ضربه را به سنگ زد جاودانه شد. در جهنم می شود سوخت ولی پخته شد. (دیالکتیکی نگاه کنیم یعنی برای درک حقیقت یک موضوع، دو مفهوم متضاد را مقایسه کنیم تا راه حلی را بیابیم که هر دو مفهوم را در بر بگیرد) معنا دادن بدون درد و رنج و بدون نداشتن و بدون محدودیت ها امکان ناپذیر است. معنا را در بی کرانگی نمی دانیم. بلکه در محدوده ای که زندگی می کنیم بتوانیم بینش معنادار بدهیم به زندگی. این خیلی خیلی مهمه.

دکتر شیری: جناب عشایری کمی سوئیس درس خواند و بیشتر آلمان و پس از آن برگشت ایران وارد دانشکده ی توان بخشی اتاق محبوبتان که عکس اینشتین و تمام نمادها. برای ایرانی های خارج از ایران و داخل شما خیلی آدم ها را دیدید چیست که شما را برگرداند و نگه داشته؟ زیبایی که خودتان زندگی می کنید؟

دکتر عشایری: اجازه بدهید مساله را این طوری مطرح کنیم. در زندگی روزمره در تهران و شهرستان ها اولین مساله این است که کسی به معنای زندگی زودتر می تواند برسد که بداند استرس چیست. قرن ۲۱ قرن استرس، قرن اضطراب و قرن افسردگی است. منظور خُلق افسرده (که با فلوکسیتین یا دارو و شناخت درمانی و روانکاوی حل می شود) نیست. منظور عقل افسرده است. کسوف خِرد نه خلق افسرده.

معنا دادن یعنی خردورزی. ترازوی عقلانیت باید کار کند تا معنا داد. بفهمد که چه بخشی از استرس تحمیلی است. (ترافیک و جای پارک) بتواند استرس ها را رده بندی کند. بخشی از استرس را مفید بداند مثل درد زایمان (به شرط سقط جنین نکردن) فورا منفی نگاه نکند که چرا این جوری است. بفهمد که بخشی از استرس که تحمیل می شود را تبدیل کند به فکر. فکر تبدیل به عمل. عمل تبدیل به حل مساله. حل مساله تبدیل به معنا شود.

کسی که در زیر باران استرس فقط نق می زند معنی زندگی را در نمی یابد. حتی در بهشت، در جایی که آرام است.

معنا یعنی آشتی کردن با خود. که کدام مسائل را می توانم خودم حل کنم. کدام مسائل به من ربطی ندارد و نگذارم به من تحمیل شود. وقتی باران هست برداشتن چتر یعنی رویارویی با استرس آنچنانی (ذات الریه) بتوانیم چترهای زندگی را وسعت بدهیم و استرس ها را محدود کنیم. بخشی را با دیگران که با ۴ تا چشم ببینیم دیگران چطور آن را حل می کنند.

عید به تعطیلات می رویم ببینیم و توجه کنیم که دیگران در آن منطقه چگونه مسائلشان را حل می کنند؟ مسافرت رفتن برای ما تفریحی شده که تبدیل به استرس می شود. مصرف می کنیم و راضی هم نیستیم. بیاییم به نسل جوان و کودکان یاد بدهیم که آن مردم چطور مشکلاتشان را حل کرده اند در سرما و گرما؟ بعضی مردم اگر دانش زیاد ندارند شعور دارند. این ها در کتاب ها نوشته نشده این ها را در ارتباطات و با چشمان عقابی باید دید تا کشف کرد.

یاد بگیریم زندگی مساوی مصرف گرایی نیست. عروسی می خواهیم برویم استرس می گیریم. بعد که تمام شد می گوییم خدا را شکر که به خیر گذشت. بعضی خانوانده ها مدت ها پس از عروسی مشکل دارند و دچار PTSD می شوند. (موج انفجاری که باید بستری بشوند در تیمارستان) اسم این عروسی ها را می دانید چه  گذاشته ام؟ قبول دارید بگویم؟ نمی ترسید؟ این عروسی ها مراسم تدفین عشق است. مراسم سوگواری عشق است. این شده که آمار طلاق بالاست. عروسی برای این است که جشن بگیریم دو نفر همسفر شده اند نه این که با چنین سانحه وحشتناکی توام باشد.

ادامه بحث معنای زندگی در نوشته بعدی. با ما همراه باشید.