روزنگاشته ها

زن با مرد برابر نیست ولی زن انسانی بی همتا با قابلیت های فردی منحصر بفردی است

بازهم می گویم زن در حین زن بودن و مادر بودن، می تواند مستقل باشد. قشنگترین مثال برای این مورد فاطمه دانشور، موسس خیریه مهرآفرین است. قسمت هایی از داستان زندگی این مادر و کارآفرین را برای شما اینجا می گذارم و برای مطالعه ی بیشتر شما رفرانس در آخر گذاشته می شود:

فاطمه دانشور (متولد ۱۳۵۳)، کارآفرین و تاجر ایرانی و از اعضای شورای اسلامی شهر تهران در دوره چهارم و عضو اتاق بازرگانی, صنایع, معادن و کشاورزی است. وی کارشناس مدیریت بیمارستانی و کارشناس ارشد مدیریت بازرگانی از دانشگاه تهران است.
مدیرعامل سیاحان سپهر آسیا و بنیانگذار موسسه نیکوکاری مهرآفرین پناه عصر حامی زنان و کودکان بی سرپرست و بدسرپرست کودکان کار و خیابان و بازمانده از تحصیل و نوزادان مادران معتاد و… می باشد.

تفاوت تلاش و شانس
از کودکی به فعالیت اقتصادی علاقه داشتم و سعی می کردم از راه های مختلف برای خود درآمدی مستقل داشته باشم.
 از آنجایی که می خواستم پولی داشته باشم که اختیارش دست خودم باشد، بنابراین هشتاد درصد از درآمدم را پس انداز می کردم.
به خاطر دارم زمانی که در مقطع راهنمایی درس می خواندم، یکی از بستگانم کارخانه سرامیک سازی داشت و با سرامیک لوستر و لوازم تزئینی درست می کرد. نقاشی روی این سرامیک ها باید با دست انجام می شد. من این سرامیکها را به خانه می آوردم و آنقدر با دقت و خوب رویشان نقاشی می کشیدم که صاحب کارخانه به همه می گفت او از کارگرهای کارخانه ام بهتر نقاشی می کند.  فعالیت جدی اقتصادی را اما بعد از دوره دانشگاه شروع کردم.  کار در شرکت خودروسازی دوره ای کوتاه ولی مفید و اثرگذار بود به ویژه در مقطعی که مدیر سختگیری داشتم و او بارها روی کاری که من با زحمت زیاد انجام می دادم، خط بطلان می کشید؛ از نکات ریز و جزئیات ایراد می گرفت و کار را مرجوع می کرد. همان سختگیری ها باعث شد كه من الفبای کار را مطابق با بازار کار یاد بگیرم . تجربیاتی كه با تئوری هایی دانشگاهی بسیار تفاوت داشت. آن مدیر سختگیر به من این توانایی را داد تا به تلفیقی از تئوری های دانشگاهی و  تجربیات واقعی در محیط کار دست پیدا کنم.  البته بخشی از موفقیتم را هم مدیون ویژگی های فردی ام هستم . از جمله این که هدف گذاری های من همیشه بلندپروازانه بود و همواره آنها را مکتوب می کردم.
درهمان دوران متوجه شدم که برای رسیدن به این اهداف، به ابزاری به نام پول احتیاج دارم؛ پولی که اختیارش دست خودم باشد و بتوانم با آن اهدافم را جامه عمل بپوشانم. لیست هدف های من بسیار مفصل و در چند حوزه تقسیم بندی شده بود از قبیل: شغلی، اجتماعی و فردی. وقتی به آن لیست بلندبالا نگاه می کردم، می دیدم كه تحقق آن ها با حقوق کارمندی میسر نیست و باید برای خودم کسب وکاری داشته باشم. در نتیجه شغل کارمندی را رها کردم و با پس اندازی که از همان شغل دست و پا کرده بودم، وارد بازار کار شدم.

شکست و امید
اولین کسب و کار کوچکم را با رقم حدود پنج میلیون تومان که پس انداز حقوق کارمندی ام  بود، راه اندازی کردم. تصمیم گرفتم کالاهایی را از دوبی و بعد چین وارد کنم و در بازارهای داخلی به فروش برسانم اما اولین حرکت من با شکست مواجه شد و نه تنها سودی نکردم که همه پولم را هم از دست دادم؛ اما ناامید نشدم.
پس اندازم از دست رفته بود و به ناچار مبلغ پانزده میلیون تومان وام گرفتم و این بار شکست بزرگتری را تجربه کردم . چون علاوه بر این که سودی عایدم نشد، میلغ زیادی هم بدهکار شدم. با خودم فکر کردم که یا باید ناامید بشوم و بروم سراغ همان کار کارمندی و یا اینکه راهکار درست را پیدا کنم. نگذاشتم یأس و ناامیدی دلسردم کند و کمک خواستن از خدا و اعتقاد به او از یكسو و انرژی مثبت و نگاه امیدوار به آینده از سویی دیگر، باعث شد فردی سر راه من قرار بگیرد که بدون دانستن مشکلم، سی میلیون تومان در اختیارم گذاشت. با پانزده میلیون آن بدهی هایم را پرداخت کردم و با مابقی هم (اینبار با مشاوره هایی که از افراد مطلع و باتجربه گرفته بودم و تجربه ی شکست های قبلی) کار جدیدی را شروع کردم .
 واردات اسباب بازی . اما باز هم شکست خوردم.

سه بار جهیزیه‌ام را بخشیدم!
همان طور که گفتم در مکه با خدا عهد بسته بودم اگر در کسب و کارم موفق شوم، یک چهارم درآمدم را وقف نیازمندان کنم. البته از همان سال‌های قبل از دانشگاه هم اگر نیازمندی به من می‌رسید همه پس‌اندازم را به او می‌دادم. قبل از این که ازدواج کنم سه بار جهیزیه‌ای را که مادرم برایم تهیه کرده بود بخشیدم. یک بار هنگام رفتن به دانشگاه، با زنی مواجه شدم که خیلی بی‌حال پشت در خانه‌مان نشسته و سرش را به در حیاط ما تکیه داده بود. صورت آفتاب سوخته و دردمندی داشت؛ مثل این که پولی یا چیزی را گم کرده و خسته است، دلم به رحم آمد و او را به خانه آوردم و به مادرم سپردم تا من از دانشگاه برگردم. البته آن موقع امنیت مثل الان نبود و می‌شد اعتماد کرد. بعد از آن که از دانشگاه برگشتم و با او صحبت کردم دیدم چترباز است و از کیش جنس می‌آورد و می‌فروشد. می‌گفت جنس‌هایش را در تهران دزدیده‌ بودند. از او پرسیدم برای چه کار به این خطرناکی که قاچاق است انجام می‌دهد. فهمیدم او یک شوهر از کار افتاده و چند دختر در خانه دارد و دختر بزرگش چهار سال است که عقد کرده و نمی‌تواند عروسی کند و بچه‌های دیگرش هم نمی‌توانند تحصیل کنند و خلاصه آنکه شرایط مالی خیلی سختی دارند. این خانم اهل شیراز بود. یکی از هم دانشگاهی‌هایم را که شیرازی بود، فرستادم برود راجع به این خانواده تحقیق کند و اتفاقا لحظه‌ای که رفته بود دیده بود که آن ها روی اجاق‌شان یک قابلمه پر از آب جوشان گذاشته‌اند و دختر بزرگش گفته بود برای آنکه بچه‌ها خوابشان ببرد این را گذاشته‌ایم و گفته‌ام غذاست و مدام می‌گوییم الان آماده می‌شود تا خوابشان ببرد.
من آن خانم را چهار پنج روز در خانه‌مان نگه داشتم و بعد که می‌رفت تلفن او را گرفتم و گفتم با دختر و دامادت به تهران بیا. وقتی که آمدند تمام جهیزیه خودم را به او دادم و آن ها را به بازار بردم و چیزهایی را هم که در جهیزیه نداشتم، خریدم و همه‌اش یک ماشین خاور شد و این بار را از تهران به شیراز فرستادم. از پس‌انداز خودم به آن ها مقداری هم پول نقد دادم تا محل خانه‌شان را بهتر کنند. این یکی از سه باری بود که جهیزیه‌ام را بخشیدم .

وقتی ببخشی، چند برابرش برمی‌گردد
این که داشته باشی و ببخشی را دوست داشتم و اعتمادی به خداوند داشتم که این اعتماد از همان قصه‌های مادربزرگ نشات می‌گرفت. وقتی قصه داود، سلیمان و قصه‌های شاهنامه را تعریف می‌کرد، چیزی که برنده نهایی بود، قدرت خداوند بود. وقتی این موضوع را در کودکی برای بچه‌ای که شخصیتش در حال شکل‌گیری است نهادینه کنید، این خصلت دیگر از او جدا نمی‌شود. من نه تنها به خداوند ایمان که به او اعتماد داشت.

رویارویی با طلبکار سختگیر !
 اوج بدهکاری های من در سال های ۸۱ و ۸۲ رقم زده شده بود. سی میلیون تومان بدهکاری داشتم و آن را تا سال ۸۳ با خودم کشیده بودم .
طلبکار،  در دوران گرفتاری،  مدام با من تماس می گرفت و پولش را مطالبه می کرد.
من با بی تجربه گی در عرصه ی تجارت آن سرمایه را سوخت کرده بودم و از حق نباید گذشت که او محق بود تا طلب خود را از من بخواهد؛ اما باید اذعان کنم که از او می ترسیدم .
هر لحظه ممکن بود او ماموری بیاورد و مرا به زندان ببرد.  اما نگذاشتم ترس مرا زمین گیر کند.
زمانی که از سفر حج برگشتم، به لحاظ قلبی اطمینان خوبی پیدا کرده بودم و با اعتماد به نفسی که در خود می دیدم، تصمیم گرفتم که خطر مواجهه با او را پذیرفته و به دیدنش بروم .رفتم و با او صحبت کردم؛ شرایطم را توضیح دادم و گفتم که در حال حاضر بسیار محکم تر شده ام، بنابراین تلاش می کنم و پول شما را بر می گردانم.
برایم خیلی عجیب بود که بعد از شنیدن حرف هایم، در کمال آرامش لاشه چک را به من برگرداند و گفت برو یک سال دیگر بیا پولت را پرداخت کن. بعد از من پرسید که چه فکری برای کار در سر دارم ؟
گفتم باید کمی فکر کنم. شاید همان کار قبلی ام را مجددا شروع کنم؛ شاید هم بخواهم فعالیت جدیدی را پیش بگیرم .
گفت: دفتر داری؟ گفتم نه. و او گفت بیا یکی از دفاتر مرا که مبله و آماده است بردار.
بعد کلید یکی از شیک ترین دفاترش را به من داد. وقتی از آنجا بیرون می آمدم، هم لاشه چک را داشتم، هم کلید دفتری را که مبله بود و حتی نیازی نبود که من یک مداد بخرم. یک سال هم مهلت داشتم که در آن دفتر کار کنم و سر سال اجاره اش و بدهی اش را یک جا پرداخت کنم.
آن شخص، آدم بداخلاقی به نظر می رسید و با سختگیری ای که از او سراغ داشتم تعجب کردم که چطور در آن لحظه به من اطمینان کرد. بعد از یک سال که مبلغ بدهی و اجاره او را پرداخت کردم دیگر فرصت همکاری مجدد را پیدا نکردیم.

ازدواج دیر هنگام اما به موقع
من تغییر را انتخاب و پای تمام سختی هایش هم ایستاده بودم. خانواده ام مذهبی- سنتی بودند و درسنین ۱۵-۱۶ سالگی به ازدواج تشویقم می كردند اما من حس می كردم هنوز در موقعیتی نیستم كه انتظاراتم از خودم كاملا مشخص باشد و بتوانم همسری را گزینش كنم و البته شخصی هم  كه بتواند مرا در دنبال كردن افكار بلندم و رسیدن به اهدافم همراهی كند، در مسیرم قرار نمی گرفت. پس از بازگشتم از سفر حج، من پا به مرز ۳۲ سالگی گذاشته بودم .روزی  نزد مدیری که می شناختم برای اخذ وام قرض الحسنه رفتم تا برای شروع کار تجارت، حداقل مبلغی در دست داشته باشم. وقتی به آن جا رسیدم یکی از دوستانش – که بعدها همسرم شدند – مهمانش بود و این گونه ما در همان فضای تجاری با هم آشنا شدیم.
هر دوی ما طعم شکست های مالی و کاری را چشیده بودیم و این شاید فصل مشترکی برای هر دوی ما بود .
این آشنایی ادامه پیدا کرد و آن مدیر نیز موجبات ازدواج ما را فراهم کرد. با این حساب یکی دیگر از خواسته های من از درگاه خدا، که در فهرست بلندبالایم نوشته بودم، برآورده شد.

داشتن همسری خوب، صالح و شایسته
بعد از ازدواج قرار شد با هم کار کنیم. او نداشته های مرا داشت و من هم نداشته های او را؛ طوری که یکدیگر را تکمیل می کردیم. من پشتکار مثال زدنی ای داشتم و او در فن مذاکره قوی بود. کار ما با هم به نتیجه رسید و توانستیم هم در زندگی خانوادگی و هم در کار معدن و صادرات مواد معدنی موفق شویم و من، از آن چه به دست آمد موسسه خیریه ای تاسیس کردم که هم اکنون بالغ بر ۱۰۰۰۰ کودک بدسرپرست را تحت حمایت دارد.

چهار فرزند برای حفظ دستاوردهایم .
شاید  به نظر خیلیها ۳۲ سالگی برای ازدواج دیر باشد ولی از نظر من به موقع بود، چرا كه قبل از ازدواج پایه های زندگی شغلی ام را محكم كرده بودم. اگر اول به رفاه نمی رسیدم شاید به این راحتی نمی توانستم بچه دار شوم.از سویی دیگر من چندین بنگاه اقتصادی و موسسه خیریه تأسیس كرده بودم و این ها حاصل تلاش های بی وقفه ام بودند .
انسان ها نسبت به اثرشان حساسند و دوست دارند از اثرشان خوب حراست شود. بنابراین همواره  به حفاظت از محصولم كه از خودم به جا گذاشته ام، مخصوصا موسسه نیكوكاری ام فكر می كردم و می گفتم كسی باید از این موسسه حراست كند كه خودم تربیتش كرده باشم. به همین خاطر به فرزندآوری معتقد بودم و هم چنین فکر می کردم  با میراثی كه از خودم به جا گذاشته ام یك فرزند كافی نیست، دو فرزند هم كافی نیست… پس در فهرست خواسته هایم نوشتم دو پسر و دو دختر می خواهم و خوشبختانه همین اتفاق هم افتاد و امروز من چهار فرزند دارم.
حتی برنامه ریزی كرده بودم كه فرزندانم در چه مقطعی از زمان به دنیا بیایند و چگونه خلا عاطفی و کمبود محبت نداشته و بتوانند ارتباط کاملی با مادرشان برقرار كنند. پس برای رسیدن به این هدف نیز به ابزاری به اسم پول احتیاج داشتم که  راه به دست آوردن پول کافی برای این اهداف را در دوران مجردی پایه گذاری کرده بودم. با توجه به مشغله فراوانم، قطعا باید برای نگهداری این بچه ها پرستار متخصص و آموزگاران مناسب استخدام می شد و همین طور خودم باید به طور مرتب برای نحوه رفتار با این بچه ها مشاوره می گرفتم كه اگر در یک سطح اقتصادی معمولی باقی می ماندم هیچ كدام از این كارها را نمی تواستم انجام بدهم.
من باور دارم كه قصه در زندگی بچه ها نقش زیادی دارد به طوری که خودم شب به شب برای بچه هایم قصه تعریف می كنم. قصه های بچه گانه موش و گربه با اهداف اخلاقی و تربیتی، قصه های معنوی، داستان های انبیا و شاهنامه و … به عقیده من مدرسه جای سوادآموزی است، جای یادگیری الفبا و زبان انگلیسی و ریاضی و … اما جای تربیت در خانه و نقش تربیت كننده هم با مادر است.

رفرانس:

http://fatemehdaneshvar.com/component/dima_news/item/280

دیدگاه بگذارید

avatar

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

  Subscribe  
مرا آگاه کن از