تمیز یا کثیف مساله این است… حکایت مستی و راستی

مهر ۸, ۱۳۹۴ علی اکبر جنیدی ۲ نظر

http://www.unrealitytv.co.uk/wp-content/uploads/2015/05/embargo-5-may-emmerdale-aaron-robert-460x287.jpgوای که اگر بدونین چقدر ناراحت شدم براش، شاید خودش هیچ وقت نفهمه البته….

داستان از اون جایی شروع شد که توی خونه دانشجویی بودم و قرمه سبزی و بار گذاشته بودم و داشتم می رفتم سر بزنم، اولش بگم که خونه ما سه اتاق خوابه است با دو تا دستشویی حموم و یه آشپزخونه مشترک و یه تراس نقلی که سه نفر توش زندگی می کنن. من و یک دوست ایرانی و یک دوست فنلاندی.

دوست ایرانیم خونه نبود و من صدای در و شنیده بودم که یکی اومده تو و حدس زدم که تُپّی باشه (اسم پسر فنلاندیه یه چیز دیگه است ولی چون نمیدونه که در موردش نوشتم به نظرم درست نیست اسمشو بیارم)

اومدم که به غذا سر بزنم، دیدم یه صدایی میاد از سمت راستم نگاه کردم دیدم یکی روی زمین افتاده و یکم ترسیدم و ناخودآگاه گفتم اوپس (همون اوخ یا اوه خودمون!) بله تپّی ما نقش زمین با صورت و لباس گِلی انگار که توی این کارتون ها طرف کیک پرت می کنه به صورت اون یکی و صورتش پر از خامه میشه صورت تپّی هم پر از گِل شده بود و نقش زمین شده بود با سر زانوهای کثیف. حالا تُپّی یک پسر خیلی مرتب و منظم و تمیزه، سریع شروع کردم حالشو پرسیدن و نشستم کنارش.

صورتش سرخ بود. (معمولا فنلاندی ها مصرفشون بالاست و صورت سرخ خبر می دهد از سر درون!) بله به شدت مست بود و تعادلشو نمی تونست کنترل کنه توی همون حال شروع کرد به توضیح دادن که معمولا کسی که زیادی نوشیده باشه و افتاده باشه توی خیابون باید صورتشو به سمت زمین بچرخونی که اگر بالا آورد (به قول دوستان نوشنده، تگری زد!) باعث خفه کردنش نشه و به من توی همون حال با صدایی که کاملا نشون می داد مسته با دقت توضیح می داد که دستشو باید اینجوری قلاب کنی که توی اون حال بمونه و … منم حس همدردی شدیدی داشتم براش. بهش گفتم کمکی نمی خوای بریم لباس ها تو عوض کنی یا صورتتو بشوری که گفت نه. توی فرهنگ فنلاندی از کسی کمک نمی خوان. منم دیدم این الان حال درستی نداره باید با احتیاط باهاش برخورد کرد یهو برم کمکش کنم عصبانی شه و یه کاری دستمون بده! خلاصه ازش پرسیدم که چی شده تصادف کردی؟ جواب داد که نه یه جایی گویا خورده بود زمین و چون نمی تونست تعادلشو حفظ کنه روی زمین شروع کرده بود به خزیدن. حالا منو میگی به شدت ناراحت از حالی که اون داشت و برای این که احساس تحقیر شدن نداشته باشه منم دولا شدم و کنارش نشستم کلی برام حرف زد. یه نکته هم بگم که فنلاندیایی که من باهاشون برخورد داشتم معمولا زیاد صحبت نمی کنند در حالت عادی اما در حالت غیر عادی دقیقا بر عکس!

خلاصه شروع کرد به تعریف کردن از مسائل مختلف و این که از من تعریف کرد که چه بچه خوب و مهربون و باهوشی هستی. حالا فک کن کسی که کل دیالوگت باهاش یه “هِی” (یعنی سلام یا خداحافظی) هست، بشینه برات صغری کبری بچینه. خلاصه سرتون و درد نیارم، شروع کرد به تعریف از زبان های ژاپنی و چینی که کمی بلد بود، مسائل فلسفی راجع به اخلاقیات، نیروانا و بودا، شکسپیر و داستان تاجر ونیزی که از یک مسلمون پول قرض می گیره که بره تجارت کنه، نوع پوشش صورت بانوان در کشورهای مسلمون و نظر خواهی از من، حس وطن دوستیش، نظرش راجع به کشورهای همسایه و این که مردم و از حکومت هاشون متمایز می دید و… مجموع این صحبت هایی که کرد بهم نشون می داد که این آدم کم حرف عجب آدم پُری هست، کلی ستودمش به خاطر این همه دانش، دعوتش کردم برای شام که گفت شام نخوردم اما گرسنه نیستم (تعارف ندارن وقتی میگن نه یعنی نه!) بنابراین به صحبت هاش گوش می کردم و قرمه سبزیم که دیگه جا افتاده بود بعد از افاضات این دوستمون و می زدم به بدن! خیلی راجع به فرهنگ خودشون و فرهنگ کشورهای دیگه اطلاعات می داد، افتخار هم می کرد که فنلاندی ها مالیات می دن و سخت کار می کنن و تشابهات فرهنگ فنلاندی ها و ژاپنی ها رو و تفاوت هاشو بیان می کرد که شاید توی یک پست راجع به فرهنگ این دو کشور هم مطلب بنویسم. من هم سراپا گوش بودم و داشتم فکر می کردم که چجوری میشه بهش کمک کنم. یهو رفت سمت سینک و آشغالی که توی دهنش بود و خارج کرد و گفت آسفالت بود توی دهنم 🙁

از طرفی ازش راجع به استارتاپ دکترِ تاپ (Doctoretop.com) که داشتیم روش کار می کردیم هم نظر خواهی می کردم که داشت با طمانینه و سر فرصت بهم جواب می داد. که مردم تو فنلاند بیشتر کارهاشونو اینترنتی انجام می دن حتی برای امور درمانی می تونن وقت اینترنتی بگیرن یا حتی تماس آنلاین با دکترشون داشته باشن. تا این که دوست ایرانیم هم رسید و تا این و اینجوری دید، جا خورد که چی شده تصادف کرده؟ (هنوز صورتش گلی بود) دستشو گرفت بردش توی حموم گفت صورتتو بشور، خلاصه رفت و یه آبی زد به صورتش فکر کنم یکمی از سرش پرید اما خوب صورتشو نشسته بود. دوباره کمکش کردیم صورتشو بشوره تا این که اومد بیرون.

دوستم داشت شام می خورد و این طفلی هم داشت از فرهنگ و مالیات و … صحبت می کرد برامون. من نمی تونستم بی تفاوت باشم. دوستم هم که خیلی بچه خیرخواهی هست دوست داشت که از برنامه هاش با خبر بشه.

این دوست فنلاندی ما الان نزدیک 8 ساله که دانشجوی لیسانسه توی سن 35 سالگی و سال هاست رنگ دانشگاه و ندیده!

فعالیت هایی که می کنه تا اون جایی که ناخودآگاه متوجه می شم و خودش برام تعریف کرده در تامین نیازهای اولیه مثل خواب، غذا، اون یکی قضا از نوع حاجتش!، بازی کردن، تماشای فیلم و سریال خلاصه می شه. (آهان یادم رفت، خرید هم میره برای این که این چرخه لَنگ نمونه!)

خیلی دوست داشتم بهش کمک کنم با این که اینا توی فرهنگشون معمولا درخواست به کمک ندارن، دوستم از برنامه اش پرسید که می خواد چکار کنه و من از رویاهاش پرسیدم برای کاری که دوست داره بکنه، شروع کرد به این که بابام گفته من هیچی نمیشم، من هم گفتم بابات بیجا کرده گفته چیزی نمیشی…بهش پیشنهاد کردم که کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید ناپلئون هیل و بخونه یا دوستم بهش کتاب انسان در جستجوی معنای ویکتور فرانکل و پیشنهاد کرد که مطالعه کنه.

آب سردی ریخت روم وقتی گفت که 50 سالگیش می خواد خود کشی کنه، فکر کنین یه آدمی از 35 سالگی برنامه اش اینه که 15 سال دیگه خودکشی کنه… 🙁 همه برای 5 سال 10 سال آینده شون برای موفقیتشون برنامه دارن و این طفلی برای مردنش

گفتم هدفت چیه، خودکشی پاک کردن صورت مساله است نه به دست آوردن جواب، گفت من 100 هزار یورو پول می خوام، منم گفتم که خب فکر کن که الان داری این پول و می خوای باهاش چکار کنی گفت که یک تراکتور می خرم (چون مزرعه و جنگل دارن توی فنلاند) و یک توربین بادی نصب می کنم که بازگشت سرمایه اش 15 ساله و بعد از 15 ساله دیگه به سود دهی میرسه.

من گفتم که اگر مشکلت اینه که خب تو 100 هزار یورو نداری اما اگر 10 هزارتا داشته باشی و 10 نفر دیگه رو پیدا کنی می تونی سرمایه رو جور کنی و بعد بحث و برد به سمت مالیات هایی که دولت می گیره که اگر طرف بمیره 30 درصد پول رو دولت برمیداره و این رسما دزدیه! متوجه نشدم این و که گفت برای فوت پدرش بود که ارث می بره یا برای خودکشی خودش بود.

دلیلش هم برای خودکشی این بود که احساس می کرد کسی رو نخواهد داشت که ازش در هنگام پیری مراقبت کنه و احتمالا 60 یورو حقوق بازنشستگی خواهد گرفت که مردن و ترجیح می داد به این زندگی.

من ازش خواستم که به این فکر کنه که اگر الان همه اون پولی و که لازم داره رو داشت باز چیکار می کرد و اون موقع بود که تونستم بفهمم به چه چیزی واقعا علاقه منده و اونم کارهای چوبی هست و یک پتنتی که به نظرش می رسه می تونه ثبت اختراع کنه. اما چیزی که اون و از حرکت باز می داره ترس از شکسته که ترجیح میده تا ایده اش فقط ایده اش باشه و اجراش نکنه تا یک وقت شکست نخوره مثل کسی که ترجیح میده راه نره چون راه رفتن با زمین خوردن همراهه و مجبوره همه عمر بخزه.

ازش خواستم به این موارد فکر کنه و یه تصمیم جدی باید بگیره مثل موقعی که شروع کرد به راه رفتن و یا دوچرخه سواری.

با تمام حرف هایی که زدم هم می خوام بدونین که معتقد بود فرهنگ غربی خدا رو فراموش کرده سر سفره غذا که گوشتی که می خواد بخوره رو براش از خدا تشکر نمی کنه (خودش شکر گزار بود) و این مورد فرهنگ شرق و خیلی می پسنده که هنوز همچنین باورهایی دارند یا این که معتقده فنلاندی ها برای کمک به هم دیگر به جای این که به طرف پول بدن سعی می کنن براش کار ایجاد بکنن تا خودش بتونه خرج خودشو در بیاره یا مساله قصاص و دیدگاهشو راجع به افرادی که دست به قتل دیگران می زنن و نحوه برخورد باهاشون باید چگونه باشه، یا این که چطور می شه ما به یک نفر دوست 10 میلیون برای سلامتیش کمک می کنیم اما به کسی که نمی شناسیم توی مثلا افریقا 10 هزار تا کمک می کنیم، آیا آدم ها با هم فرق دارن؟ یا تعریفی که از نیروانا داشت و اون شروع کردن از یک مبدا و راه رفتن هست با هدفی که نجات بشریت است بدون این که بدونی مقصد فیزیکیت کجاست همینطوری که می ری و خسته می شی اما، باز به راهی که نمی دونی کجاست ادامه میدی و نمی ایستی، ممکنه پاهات شروع کنه به زق زق کردن اما همچنان ادامه میدی تا این که در یه برهه ای مقصودتو پیدا می کنی اون موقع هست که دیگه درد ناشی از راه رفتن بی حد و حصر و احساس نمی کنی (نمی دونم درست متوجه شدم منظورشو یا نه؟) این حرفش برام خیلی معنی داره و این که در راهی که قراره برم شاید باید به نیروانا برسم؟

جمع بندی این حرف پایانیم این بود که در عین این که یک زندگی توام با افسردگی رو داره تجربه می کنه و پناهش بازی کردن و فیلم دیدن و الکل نوشیدنه و شاید سطحی به نظر برسه مثل تموم درونگراها آدم عمیقیه و پایبندی های اخلاقی از دینی براش مهم تره و این که درسته که از خیلی از آدم هایی که راحت دروغ میگن راستگوتره و می گه من آدمیم که بیشتر راست می گم اما یه وقتایی دروغ های کوچولو گفتم. اما سعی می کنم راستگو باشم. بله این که آدم از یک کسایی که هیچ انتظاری نداره یه وقتایی یه درس های بزرگی می گیره که توی اوج مستی و راستی به زبون آوردن.

(راستی بگم الانی که دارم این مطالب و می نویسم ساعت 6 صبحه و من خوابم نمی بره در فکر کمک به کسی هستم که خودش به این فکر نمی کند) 🙁

پی نوشت: این مطلب را حدود 6-7 ماه پیش نوشته بودم و به این دلیل لحن خودمانی دارد.

کلید واژه ها: تمیز یا کثیف، مستی و راستی، نیروانا، استارتاپ، دکترِ تاپ، Doctoretop

دیدگاه بگذارید

2 دیدگاه روشن "تمیز یا کثیف مساله این است… حکایت مستی و راستی"

مرا آگاه کن از
avatar
مرتب سازی توسط:   تازه ترین | قدیمی ترین | بیشترین رای
mahdi
مهمان

علی جان بعد از خواندن این نوشته زیبا میدونی یاد چی افتادم.
این جمله ای که خیلی خاطره داریم باهاش.
hej Toppi!

wpDiscuz