زندگی نامه من…داستانی از صدف و دریا

مهر ۵, ۱۳۹۴ علی اکبر جنیدی 1 comment

از یکی دو روز پیش، در حال به وجود آوردن و ارتقای مدلی هستم که احساس می کنم می تواند به مدیریت زندگی فردی کمک شایانی کند (البته باید بیشتر آزمایش شود تا در عمل هم این ادعا را ثابت نماید)، یکی از آموخته هایم این است که تا چیزی را خودم انجام نداده باشم و یا در حال انجامش نباشم به کسی توصیه نکنم، پس حتما نتیجه اش را پس از آزمودن بر روی خودم خواهم گفت.

اگر بخواهم به طور خلاصه بگویم می شود ثبت زندگی نامه افراد به دست خودشان با این تفاوت که فقط خودشان می توانند آن را بنویسند و بخوانند و مهم تر از آن این که با صرف وقت در این زندگی نامه، درهای موفقیت را از دیوارهای در نشدنی تمییز دهند و یکی یکی بگشایندشان، چون کلید در دست خودشان است فقط باید در ژرفای وجود کمی غوص کنند تا این کلید های مروارید گون را از صدف های آرمیده در گره های اعماق وجودشان به سطح آگاهی بیاورند.

یکی از مشکلات انسان ها این است که گرفتار روزمرگی می شوند و حتی لحظه ای تامل نمی کنند که کیستند، چه اهدافی دارند، چه توانایی هایی دارند، چه آرزوهایی دارند و چگونه باید تلاش کنند تا به اهدافشان برسند. چرای این مساله را شاید بتوان به نوعی در نظام آموزشی دانست که به جای این که کمک کند که هر کسی بشود بهترین کسی که می تواند، مسابقه ای می گذارد برای همه افراد با توانایی های متفاوت اما با قواعد یکسانِ مسابقه و نتیجه اش این می شود که خیلی به ندرت کسی سر جایش هست و از سر جای خود بودن لذت می برد. فکر می کنم که نظام آموزشی به شدت می تواند به جامعه خدمت کند و در عین حال به خدمت جامعه هم برسد! تصور کنید این مقدار از حجم درس های 12 سال مدرسه به گونه ای بود که مهارت های ضروری برای یک فرد را در بر می گرفت مثل مهارت های خودشناسی، یادگیری، اعتماد به نفس، گفتگو کردن، مدیریت، دانش مالی و… و در عین حال به گونه ای انعطاف می داشت که افراد بتوانند به خوبی استعداد خود را شناسایی کنند نه این که با قالب ریزی سرسختانه، افراد مجبور به انتخاب های تأسی گرفته از نظام آموزش و جامعه ای که اسم و رسم می شناسد نه تخصص و علاقه، شده و برای بعضی از موارد یاد شده حتی یک ساعت هم فرصتی برای آموزش باقی نگذارد.

همه ما هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه در هر شبانه روز به امانت می گیریم و سوال این است که این همه ثانیه و دقیقه و ساعت صرف چه می شود؟ آیا انقدری که با تلفن یا گوشی خود مشغول کارهایی نظیر چرخیدن در شبکه های اجتماعی، صحبت های طولانی مدت، چت های طولانی و … هستیم برای مدیریت زندگی خود وقت می گذاریم؟ آیا انقدری که تماشای یک مسابقه زنده ورزشی برایمان جذاب است پیروز شدنمان در مسابقه با خود دیروزمان برای ما مهم نیست؟

پاسخ شوربختانه با درصد بالایی منفی است. (حدسم این است و داده آماری ندارم، معیار این سخنم بازخوردی است که از مصاحبه های متعدد با چندصد نفر از افراد گوناگون به دست آورده ام، که بیشتر در قشر درس خوانده و دانشجو بوده اند) البته یک انتقادی هم این جا وارد است که این قشر ظاهرا تحصیل کرده که ادعاهای بسیاری دارد و در مقام عمل رفوزه می شود دائما مشغول انتقاد از جامعه و یا نهاد های حاکم است در حالی که به خودش نیم نگاهی نینداخته است که تا چه حد خودش برای زندگی خودش ارزش می گذارد و گرنه این گونه که زندگی می کند زندگی نمی کرد. قشری که باید پرچم دار توسعه باشد انتظار معجزه دارد یا این که ناامیدانه افسوس دهه خاصی بودن را می خورد و خود را نسل سوخته می داند و در حال پاک کردن صورت مساله است. در حالی که اگر همو به مانند یک کودک برای تغییر شرایط تلاش می کرد الان همه به شرایط عالی خود افتخار می کردیم. کودکی که در ساحل دریا به صدف های اسیر در ساحل که میلیون ها عدد بودند نگریست و تصمیم گرفت که برای تعدادی از آن ها فرصت زندگی دوباره ایجاد کند و شروع به انداختن این صدف ها به دریا کرد و مورد انتقاد مردی قرار گرفت که گفت باید کار اصولی بکنی و این طوری که نمی توانی همه را نجات دهی. پاسخ کودک در هنگام پرتاب یک صدف به دریا این بود که اما برای این یکی فرق کرد.

شاید این کودک مثال زده شده نمی دانست که چگونه با علت مبارزه کند اما دست کم نسبت به آن مردی که صرفا تماشاگر بود اثر مثبت تری از خود به جای گذاشت.

مشکل این جاست که ما برای صدف های گرفتار در ساحل زندگی خود نیز به مانند آن مرد نظاره گر و محکوم به تقدیر و جبر زمانه (بهانه های دیگری که افراد مقهور شرایط برای توجیه تلاش نکردنشان می آورند) هم هیچ کوششی نمی کنیم. راه درست و اصولی الزاما کاری نیست که کودک کرد (چون کاری بود که زیاد طول می کشید، تفاوت کودک و مرد مدل ذهنی متفاوت بود در حالی که کودک ابزار مناسب را نداشت و شاید مرد ابزار را داشت ولی مدل ذهنی اش بازدارنده از تلاش بود.) وقتی می توان جاذبه ای به قدرت ماه ایجاد کرد که آب دریا مد شود و به سمت صدف ها بیاید و با یک موج آن ها را با خود ببرد. یا وقتی که بتوانی با یک موج خود را از ساحل به دریا برسانی و این صدف ها را به همراه خود به دریا وصل کنی چرا نظاره گر باشی ای انسان؟

چه باید کرد؟ با هم جواب این سوال را پیدا خواهیم کرد به زودی…

پی نوشته: صدف های زندگی ما دو گونه هستند صدف هایی که باید برای پاکسازی ساحل دریا و نجاتشان به دریا انداختشان و صدف هایی که در اعماق آب هستند و مروارید هایی گرانبها را در خود حمل می کنند. فکر می کنید این دو نوع از صدف ها نماد چه چیز هایی می توانند باشند؟

sadaf

کلید واژه ها: مدیریت زندگی فردی، زندگی نامه من، خودشناسی، صدف و دریا

دیدگاه بگذارید

1 دیدگاه روشن "زندگی نامه من…داستانی از صدف و دریا"

مرا آگاه کن از
avatar
مرتب سازی توسط:   تازه ترین | قدیمی ترین | بیشترین رای
mahdi
مهمان

علی جان بسیارزیبا نوشتی.

wpDiscuz