خلاصه کتابعرفانیاتهدایای نویسندگان افتخاری

از مقامات تبتل تا فنا   پله پله تا ملاقات خدا – به قلم علی آهی

مطلبی که براتون می نویسم چکیده ای از کتاب ماندگار «پله پله تا ملاقات خدا» است که توسط زنده یاد دکتر زرین کوب نوشته شده است. کتاب، در مورد زندگی، اندیشه و سیر و سلوک مولانا ست. دلیل اصلی ای که بعد از خواندن این کتاب باعث شد من تصمیم بگیرم در موردش بنویسم، ارتباط عمیقی ست که خواننده می تواند با جنبه های مختلف زندگی و اندیشه ی مولانا برقرار کند. این در حالی ست که او در قرن هفت هجری می زیست و ما اکنون در قرن چهاردهم به سر می بریم. با وجود اینکه استاد زرین کوب با سیری تاریخی به سلوک مولانا جلال الدین رومی می نگرد، من قصد دارم به طور کلی، در عین حال به اختصار، در مورد ویژگی های ممتاز زندگی او صحبت کنم. برای اینکار دنبال ترتیب خاصی نیستم و آنچه به نظرم مفید رسیده است رو می نویسم.

دوست دارم ابتدا در مورد خلق و خوی مولانا، این بلخ زاده ی محبوب، کمی صحبت کنم. او مهربان بود. با یاران و اعضای خانواده با محبت رفتار می کرد. با غریبان نیز با مهر و لطافت برخورد می کرد. برای مثال، روزی در یکی از مجالس سماع – که بعد از آشنایی با شمس تبریزی آنها را به طور منظم برگزار می کرد – مستی وارد شد؛ بنای رقصیدن را گذاشت، اما نه مانند مولانا از روی شور و حالی روحانی، بلکه از روی مستی. دست مولانا را می گرفت و می چرخید. یاران که این برخورد با مرادشان، چندان آنها را خوشایند نیامد، با مست پرخاش کردند. مولانا از این رفتار بسیار محزون شد و بر مریدان بانگ زد که او شراب خورده، شما بد مستی می کنید؟ مثالهایی از این دست در مورد خوی مهرآمیز مولانا در این کتاب کم نیستند.

از ویژگی های برجسته ی دیگر مولانا اجتناب از تعصب بود. او به تمام انسانها فارغ از گرایشهای دینی و عقیدتی محبت می کرد. او به یهودی و مسیحی همان اندازه به دیده ی احترام می نگریست که به مسلمان. او، علارغم عشق و علاقه اش به زبان پارسی، با عرب و ترک و یونانی به همان اندازه دوستی می ورزید که با پارسی زبانها.  او آزاده بود و برای نزدیکی به اکثریت، هیچگاه به اقلیت به چشم تحقیر ننگریست.

مولانا عاشق زندگی بود. در این عشق، تمام کائنات حضور داشتند، از جمله گیاهان و حیوانات؛ آنها را دوست می داشت. برای مثال، او برای سگی ماده، که در خرابه ای پناه گرفته بود و از بچه ی تازه به دنیا آمده اش محافظت می کرد، خوراکی می برد. زمانی دیگر برای سگهای ولگرد شهر تا پاسی از شب از عشق سخن می گفت و آنها هم با آرامش و کم و بیش در سکون به حرفهای مولانا گوش جان می سپردند. گویی می فهمیدند که او از عشق به زندگی می گوید؛ گویی آنها آرامش و عشق مولانا را بهتر از اهل درس و مدرسه درک می کردند. چه اینکه کسانی که مولانا برایشان چنین حرفهایی می زد زودتر از سگها آنجا را ترک کرده بودند. او بی قید و شرط عاشق زندگی بود. بی توجه به اینکه دیگران در موردش چه می گویند، در این عشق غرق بود، طوری که در بازار با صدای زرگران، بی توجه به اطراف، به سماع آمد. از اینکه تیره دلان به چشم تعجب به او می نگرند ابایی نداشت و به سماع ادامه می داد. اینکه اهل مدرسه به او کم لطفی می کردند و سماع را در شان و منزلت مقام مولانا نمی دیدند، در او تاثیری نمی کرد. از هیچ بهانه ای برای سماع و استغراق در این عشق دریغ نمی کرد؛ از صدای نی تا صدای پرندگان تا صدای زرگران در بازار.

مولانا از تعلقات مادی به کل رها بود و راز خوشبختی را هم در این رهایی می دید. نه اینکه کسب و کار و همسر مناسب و لباس و سرپناه را منع کند؛ نه اینکه انسان را به تارک دنیا شدن توصیه کند؛ نه اینکه مروج ریاضتهای طولانیِ نفس باشد؛ او توصیه به رهایی همه چیز و همه کس و سر به کوه و دشت و بیابان، برای رسیدن به شادمانی واقعی، نمی کرد؛ بلکه تعلق خاطر به شادی های زودگذرِ مادی را مانع رسیدن به هدف غایی زندگی، همان سعادت بشری، می دید. حرف او، حرف از رهایی از تعلق بود؛ حرف از تبتل بود.

بگذارید به آنچه  که در ابتدا گفتم برگردیم. چگونه با زندگی مولانا در چنین زمانه ای، با تمام پیشرفتهای بشری، می توان ارتباط بر قرار کرد؟ یادم می آید که روزی دوستی، در انتقاد از شعرای گذشته و داستانهای قدیمی، گفت آنچه آنها می گفتند با معیارهای اخلاقی این زمانه سازگار نیست. تا حدی با او موافقم. برای مثال، به وضوح می توان از زندگی مولانا و شمس به خاطره بی توجهی به زنان و عدم حضورشان در مجالس ایشان انتقاد کرد، همینطور به شکاکیِ شمس به همسرش. بگذارید راحت بگویم؛ اگر با معیارهای فمنیسمیِ کنونی به آن زمان نگاه کنیم، به نا امیدیِ مطلق می رسیم. با این حال، یادمان نرود که در مورد 800 سال گذشته صحبت می کنیم. زمانی که، کمی شمال تر از قونیه – که محل زندگی مولانا در بیشتر دوران عمرش بود – در اروپا، دوران مخوفِ قرون وسطا در حال سپری شدن بود؛ فکر نمی کنم نیازی به توصیف شرایط رقت انگیزِ آن دوران باشد. بگذریم.

بیایید به سلوک مولانا و سازگاری با شرایط کنونی برگردیم. الگوهای رفتاری ای که مولانا در آن سالها برای زندگی خود داشت، به تازگی در دنیای پیشرفته ی امروز از آن صحبت می شود. مثلا بیایید به رهایی از تعلقات مادی نگاه کنیم. اخیرا در نشریه ی معتبر گاردین، مطلبی در مورد minimalism یا مینیمالیسم می خواندم. گرایشی است نسبتا نوین که فلسفه ی پشت آن همان تبتل و رهایی از تعلق به مادیات است که مولانا در آن زمان از آن سخن می گفت.

بیاید به روانشناسی شادی و کتابهای روز دنیا در این زمینه هم نگاهی بیاندازیم. مثلا دنیل گیلبرت، استاد روانشناسی دانشگاه هاروارد، در سخنرانی اش در تد (TED talks)، چکیده ی پژوهش هایش را در مورد خوشحالی بیان می کند. او توضیح می دهد که شادی، نه شادمانی، زودگذر است و بعد از هر «موفقیتی» دیر یا زود حس شادی فروکش می کند. او با معرفی مفهوم synthetic happiness یا شادیِ خود ساخته، توضیح می دهد که برای شاد بودن پایدار، یا حداقل بلند مدت، ما باید شادی را در درون بیافرنیم.

همچنین دنیل کانمن، در کتاب معروفش، تفکر سریع و آرام، صحبت از این می کند که شادمانی، نه شادی، که حسی ست پایدار، توسط سیستم دوم مغر ما، که بلند اندیش است و پیشرفته، به وجود می آید. او توضیح می دهد که بسیاری از شادی های انسانها، شادی های ای اند که نشات گرفته از سیستم یک ذهنی ما هستند – و کوتاه مدت. سیستمی که قدیمی ست؛ صدها هزار سال است که با ماست؛ از اجداد ما از ماقبل تاریخ تا کنون با ما بوده است. به همین دلیل، جای تعجب نیست که، بر خلاف سیستم دو، سیستم یک در ما فعال تر و بیدار تر است. مثلا شادی از خرید یک اتوموبیل جدید می تواند پاداشی زود گذر باشد. چنین شادی ای، ریشه در سیستم یک ذهنی ما دارد. اما باز هم تاکید می کنم، اشتباه نکنیم، نه این پژوهشهای روز دنیا، نه مولانا، نهی از پیشرفت مادی در زندگی و کسب کار نمی کنند. بلکه پیام این است که شادمانی پایدار، یا حس خوشیختی یا سعادت، درونی است.

اگر هم دوست نداشته باشیم دانشگاهی به قضیه نگاه کنیم، برای مثال دالایی لاما در کتابش، هنر شاد زیستن، با دیدی عرفانی توضیح می دهد که شادی را باید در قلب و ذهن خود بیابیم. آنچه که مولانا با آن زندگی می کرد دور نیست از توصیه های کتابهای روز دنیا.

نژاد پرستی و قوم ستیزیِ زننده، ملی گرایی و برتر بینی زبان مادری بر زبان دیگری و به طور کلی تعصب، که مورد نگرانی جامعه شناسان امروزی است، همان ویژگی هایی است که مولانا در آن زمان از آنها به جد اجتناب می ورزید. آنچه که امروز به آن احترام به حقوق حیوانات می گویند، او در آن زمان، به شکلی والا، ولی طبیعتا متفاوت، رعایت می کرد. معضلات محیط زیست را، که اکنون دامنگیر جوامع بشری است، شاید او بهتر از هر فرد دیگری درک کرده بود؛ از دیدن گل و سبزه و درخت به ذوق و شوق و سماع می آمد. نه اینکه به تخریب آنها دست بزند یا اینکه حتی به آنها بی اعتنایی کند. در آخر، چه کسی هست که بگوید مهر و محبت کردن در حق همسر و یار و فرزند و هر انسانی، فارغ از هر گونه پیش زمینه و گرایشی، معیار اخلاقی قرن 21 و قرون آتی نیست؟ مولانا اگر اکنون زنده بود مطمئنا فردی پیشرو بود؛ پیشرو تر از صدها میلیون انسان امروزی. کاش امثال او در تاریخ بشری بیشتر بودند.

پی نوشت: فرصتی پیش بیاید در مورد انسان در جستجوی معنا و کتاب معروف ویکتور فرنکل خواهم نوشت. آنجا، بر اساس نوشته های دکتر زرین کوب، توضیح می دهم که چگونه مولانا هم در جستجوی معنا در زندگی دچار تنش درونی شد و چگونه چنین تنشی با دیدار از شمس تبریزی به آرامش تبدیل شد. توضیح خواهم داد که رسیدن به معنا می تواند غایت مطلوب زندگی باشد. انسانهای بزرگ معمولا با چنین تنشی مواجه شده اند.

6
دیدگاه بگذارید

avatar
3 Comment threads
3 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
5 Comment authors
مهدی قناعت پیشهعلی اکبر جنیدیعلی آهیمحمدرضاامين آهي Recent comment authors

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

  Subscribe  
تازه ترین قدیمی ترین بیشترین رای
مرا آگاه کن از
مهدی قناعت پیشه
مهمان
مهدی قناعت پیشه

مولانا و شمس در مورد زن و در هیچ موردی اشتباه نکرده اند وقطعا درک انسانها بدان نمیرسد. خداوند روحش را بصورت فرشته مواظب ما کرده و فرشته ها از میان مردان کسانی را به پیامبری میرسانند و یا روح خدا را ازطریق خویش و بصورت عشق درون مردان متجلی مینمایند.و اگر فرشته مرد بود پیامبران و عارفان حتما زن میشدند واین تصمیم از عشق است. واین فرشته برای وصال معشوق امکان حلول در هر زنی را دارد.

محمدرضا
مهمان
محمدرضا

خیلی زیبا… لذت بردم، هرچند به وجهه ی خاکستری مولانا هیچ اشاره ای نشد. ولی بحث جالب و مهم شادی پایدار مطرح شد.
سپاسگزارم

علی آهی
مهمان
علی آهی

محمد رضا،
ممنون از نظرت. بله راست می گی. قسمتی از زندگی مولانا قطعا خاکستری بود. به نمونه ای هم از اون اشاره کردم. اما، در کتاب دکتر زرین کوب، احتمالا به دلیل علاقه ی ایشان به مولانا، با دید بسیار مثبتی به زندگی او نگاه شده. با این حال، خوشحال می شم اگر فرصت کنی و توضیح مختصری بدی در مورد وجهه ی خاکستری زندگی مولانا.

علی اکبر جنیدی
مدیر سایت

سلام آقا محمدرضا،
خیلی ممنون از نظرتان.
خوب است در صورت تمایل اگر به وجهه خاکستری زندگی مولانا هم اشاره ای داشته باشید، چون ما معمولا از بزرگان بتی می سازیم و نیمه تاریک وجودی برایشان در نظر نمی گیریم.

امين آهي
مهمان
امين آهي

بسيار بسيار عالي، بي صبرانه مننظر نوشته هاي بعدي شما هستم و ممنون كه حاصل مطالعات خود را به اشتراك سايرين ميگزاريد.

علی اکبر جنیدی
مدیر سایت

سلام آقا امین.
خیلی ممنون از این که نظرتان را نوشتید.